|
Can someone please help me?
Can someone sum up for me in a paragraph or two what this article is about? Thank you so much, I cannot read farsi!
دنیای مدرن که در آن فاصله ها کمتر و سفر آسان تر شده با خود پدیده و یا به عبارتی نسلی به همراه آورده که جامعه شناسان آن را کودکان فرهنگ سومی نامیده اند. آنها کودکانی هستند که به دلایل شغلی والدینشان به کشورهای مختلف سفر می کنند و شخصیتشان آب و رنگ فرهنگ های متفاوتی را می گیرد.
این کودکان را از این جهت فرهنگ سومی می نامند که با آمیختن فرهنگ نخست یعنی فرهنگ مادری و خانوادگیشان با فرهنگ دوم یعنی فرهنگ محیط زندگی خود فرهنگ سومی بوجود می آورند.
اصطلاح فرهنگ سوم به این معناست که این کودکان به هیچ فرهنگ خاصی تعلق ندارند. آنها دو فرهنگی نیستند بلکه متعلق به فرهنگ سومی هستند که مخلوطی از فرهنگ های مختلف است.
ماریا یکی از این کودکان فرهنگ سومی است: "من در برلین در آلمان بدنیا آمدم. بلافاصله بعد ما آمدیم به آمریکا زیرا پدرم آمریکائیست. مادرم هم الان آمریکائی شده اما اصلا مراکشی است. ما در آمریکا دو سال زندگی کردیم بعد برگشتیم به آلمان، اما این بار رفتیم به اشتوتگارت. بعد رفتیم به کالیفرنیا برای سه سال. بعد به پاناما در آمریکای جنوبی. بعد به ایالت واشنگتن. بعد دوباره به آلمان. من در آنجا به دبیرستان رفتم. بعد برگشتم سیاتل و وارد دانشگاه شدم. پس از آن برای یکسال به عنوان دانشجوی مهمان رفتم به آلمان. دوباره آمدم به سیاتل و دانشگاه را تمام کردم. بعد دوباره رفتم آلمان به هامبورگ که کار کنم. و بالاخره آمدم به سیاتل که کار جدیدی را شروع کنم."
کودکان فرهنگ سومی اغلب از خانواده های موفق و تحصیلکرده می آیند. پدر و مادر آنها درست به دلیل موفقیت و هوش و ذکاوتشان به کشورهای دیگر اعزام می شوند تا نماینده شرکت های خصوصی و چند ملیتی، سازمان های دولتی و موسسات بین المللی نظیر سازمان ملل متحد در نقاط مختلف جهان باشند.
برخی از این بچه ها دچار بحران هویت هستند. نمی دانند که کجایی هستند. برخی ملیتشان را کشوری می دانند که در آن کودکیشان را گذرانده اند و برخی هم خود را شهروند جهانی می دانند.
ناتالیا در مادرید در اسپانیا بزرگ شده است. پدر وی مکزیکی و مادرش آمریکائیست. او که تا سن ۱۶ سالگی در اسپانیا بوده و بعد به آمریکا آمده است می گوید: "من خودم را بیشتر اسپانیایی می بینم. چون در آنجا بدنیا آمدم و بزرگ شدم. من نه احساس می کنم مکزیکی ام و نه آمریکایی. البته وقتی به اسپانیا هم می روم آنقدر همه چیز تغییر کرده که احساس می کنم کشور متفاوتیست."
کودکان فرهنگ سومی گرچه با فرهنگ های مختلف ارتباط برقرار می کنند اما بسیاری از آنها به هیچیک تعلق خاطر خاصی ندارند. آنها عناصر هویتهای مختلف را جذب می کنند بدون آنکه متعلق به هیچیک باشند.
ناتالیا می گوید: "خوش شانسی من این است که احساس نمی کنم باید به جایی تعلق داشته باشم. من کاملا از وضعیتم خوشحالم. چون وقتی شما به جای خاصی تعلق ندارید غرض ورزی هم ندارید. علاوه بر این من یاد گرفتم که ایده آلیست نباشم. چون هیچ چیزی کامل و بی نقص نیست."
به گفته او آنها وقتی به کشوری که در آن بزرگ شده اند باز می گردند دچار شوک فرهنگی معکوس می شوند زیرا از یکسو در طی سفرهای متعددی که داشته اند اجزای فرهنگ های دیگر را جذب کرده اند و از سوی دیگر کشور مبدا نیز دیگر مانند سابق نیست:
"وقتی من در اسپانیا بودم مهاجران چندانی نبودند. اما الان اگر بروید می بینید که پر از مهاجر است. مردم از بولیوی، پرو، دومینیکن، کوبا، مراکش، ترکیه به اسپانیا مهاجرت کرده اند. البته این خیلی خوب است. اما خیلی هم با زمانی که من آنجا بودم متفاوت است."
یکی دیگر از مشخصه های این نوع افراد این است که با هرکسی از هر فرهنگ و ملتی می توانند ارتباط برقرار کنند، اما تنها با کسانی که مثل آنها فرهنگ سومی هستند می توانند دوستی عمیق داشته باشند.
ناتالیا و نامزدش
ناتالیا درباره نحوه آشنایی با نامزدش می گوید کودکان فرهنگ سومی مثل آهنربا همدیگر را جذب می کنند
ماریا می گوید دوستانش هم پیشینه ای نظیر او دارند: "آنها هم بیشتر عمرشان را در کشورهای مختلف گذرانده اند. کسانی که اینطوری هستند معمولا وقتی در یک محیط مثل دانشگاه قرار می گیرند خودبخود به هم جذب می شوند."
این بچه ها چون همیشه مجبور به سفر بوده اند و نتوانسته اند دوست های ثابتی داشته باشند بهتر درد و رنج یکدیگر را درک می کنند. بعضی ها مثل ناتالیا حتی شریک آینده زندگیشان را از بین این گروه انتخاب می کند: "او (نامزدم) هم مثل من است. از تگزاس است. اما مادرش مکزیکی و پدرش آمریکایی از ایالت لوئیزیاناست."
او درباره نحوه آشنایی با نامزدش می گوید بچه های فرهنگ سومی مثل آهنربا همدیگر را جذب می کنند: "ما در خیابان همدیگر را دیدیم. او به من سلام کرد. خیلی عجیب بود. بعد برای دو سال ما همدیگر را در خیابان می دیدیم و به هم سلام می کردیم. بعد یک روز تلفنم را گرفت و دیگر ما با هم آشنا شدیم. اتفاقا امروز دومین سالگرد آشناییمان است و ما امشب می خواهیم این را جشن بگیریم."
ناتالیا می گوید حالا که بزرگ شده است با خود فکر می کند شاید بهتر بود در همان کشوری که نوجوانی اش را گذراند باقی می ماند: "من قطعا در اسپانیا می ماندم. دوستان من که در آنجا ماندند به بسیاری از کشورهای دنیا سفر کرده اند. من به آنها حسودیم می شود. اگر می توانستم، پول و موفقیت در آمریکا را با کیفیت زندگی در اسپانیا عوض می کردم. البته برخی دوستان من در اسپانیا هم به من حسودیشان می شود."
ماریا هم می گوید بهتر است حداقل دوران کودکی را بطور کامل در یک جا سپری کرد: "من فکر می کنم که بهتر است اول یک جایی برای مدت طولانی زندگی کرد تا بچه ها بتوانند دوست پیدا کنند و یک شبکه ای برای خودشان درست کنند."
کودکان فرهنگ سومی اغلب با چند زبان آشنا هستند. آنها در واقع چند زبان مادری دارند نه یکی.
ناتالیا می گوید: "اگر من پول می شمرم به اسپانیولی می شمرم. اما اگر در خیابان راه می روم بعد یک راننده می پیچد جلویم اگر راننده آمریکایی باشد به انگلیسی به او بد و بیراه می گویم و اگر مکزیکی باشد به اسپانیولی."
|