khodam shoroo mikonam
sheri az محمد شمس لنگرودی
ای فروردین بی شناسنامه
ای فروردین بی شناسنامه
در هیچ هتلی راهت ندادند
برگرد
بر کارتن ها بخواب
آب دهانت را قورت ده.
هی جارو
نشان قدم هامان را جمع کن
و به ما ده
باید که باطله ها را برگردانیم
و گذشته خود را
پس بگیریم.
بلبل های بی کار!
لباس عیدی تان را در آرید
سر کار و زندگی تان برگردید.
سیاه بازی دیگر بس است شاعران!
کلی برف
سر راه رئیس جمهوری مانده است
که باید بروبید.
بروید
بروید و استخرها را
با اشک پر کنید
تابستانی جهنمی در راه است.
چقدر کف زدیم
چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم
به تماشای فیلمی
که وارونه نگاه می کردیم.
ما جعبه های مداد رنگی مان را
به دفتر نابینایان هدیه کرده بودیم
و با مداد سیاه
بر بوم سیاه
رنج می کشیدیم.
ما باختیم
به خودمان باختیم.
حالا شلیک کن
شکارچی نو رسیده!
ببین در مسیر درستی نشستیم؟
چقدر کف زدیم
چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.
صورت زندگی!
برگرد
که جای سیلی مان را نبینیم.
بازو بندت را محکم ببند
سوکوار مادرزاد!
ای کلاغ
مادرمُردگان حرفه ئی در راهند.
کشتی های جنگی مان را به چنار پیاده رو بسته بودیم
و ملاحان مان
دو سنجاقک پیر بود
دو کبوتر باز نشسته، دو هواپیمارُبا.
طیاره های جنگی مان را
در اسباب بازی بچه ها پنهان کرده بودیم
و خلبان مان
دو شیرماهی کور بود، دو کاکائی مخمور.
جوهر خودنویس مان را
در چشم ستاره ها می فشاندیم
تا راه خانه ی خود را در تاریکی نیابیم
کافکای عزیز!
چند روزی هم شده
از اداره ی "سامسا" استعلاجی بگیر
میهمانیِ ما را ببیند.
چقدر کف زدیم
چقدر در تاریکی سینما گریه کردیم.
رودکی! ای پدر
از دنیا، نابینا تو همان دیده ئی
که نوه گانت، با چشمان باز.
شاید که بازی ما نقص داشت
کاظم!
محمد!
بیائید و فیلم را از سر نو ببینیم.