harf nadare
برخيز شتربانا بربند کجاوه
کز شرق عيان گشت همی رايت کاوه
امروز گرفتار غم و محنت و رنجيم
در داو فره باخته اندر شش و پنجيم
با ناله و افسوس در اين دير سپنجيم
چون زلف عروسان همه در چين و شکنجيم
هم سوخته کاشانه و هم باخته گنجيم
ماييم که در سوگ و طرب قافيه سنجيم
جغديم به ويرانه، هزاريم به گلزار
افسوس که این مزرعه را آب گرفته
دهقانِ مصیبت زده را خواب گرفته
خونِ دلِ ما رنگِ میِ ناب گرفته
وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته
رخسارِ هنر گونه مهتاب گرفته
چشمانِ خرد پرده زِ خوناب گرفته
ثروت شده بی مایه و صحت شده بیمار
ابری شده بالا و گرفته است فضا را
وز دود و شرر تيره نموده است هوا را
آتش زده سکان زمين را و سما را