Thread: Poem Eshghe Talkh..
View Single Post
Old 15-05-09, 19:13   #1 (permalink)
pari_bala Female
Jupiter
 
pari_bala's Avatar
 
Join Date: Aug 2007
Location: s\/\/eDeN
Posts: 4,169
Credits: 15,478
Thanks: 2,570
Thanked 878 Times in 494 Posts
Eshghe Talkh..



Download this song
(Right Click, Save target as)


نیمه شب آواره و بی‌حس و حال
نیمه شب آواره و بی‌حس و حال در سرم سودای جامی‌ بی ‌زوال
پرسه‌ای آغاز کردیم در خیال، دل به یاد آورد ایام وصال
از جدایی‌ یک دو سالی ‌می گذشت
یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را
خاطرات اولین دیدار را
آن نظر بازی آن اسرار را
آن دو چشم مست آهو وار را
همچو رازی ‌مبهم و سر بسته بود
چون من از تکرار او هم خسته بود
آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او
خسته جان بودم که جان شد با من او
ناتوان بود و توان شد با من او
دامنش شد خوابگاه خستگی‌
اینچنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر
وای از آن عمری که با او شد به سر
مست او بودم ز دنیا بی خبر
دم به دم این عشق می شد بیشتر
آمد و در خلوتم دمساز شد
گفتگوها بین ما آغاز شد
گفتمش، گفتمش در عشق پا برجاست دل
گر گشایی چشم دل، زیباست دل
گر تو زورق بان شوی دریاست دل
بی‌تو شام بی‌فرداست دل
دل ز عشق روی تو حیران شده
در پی‌عشق تو سرگردان شده
گفت، گفت در عشقت وفادارم بدان
من ترا بس دوست می دارم بدان
شوق وصلت را به سر دارم بدان
چون تویی مخمور خمّارم بدان
با تو شادی می شود غمهای من
با تو زیبا می شود فردای من
گفتمش عشقت به دل افزون شده
دل ز جادوی رخت افزون شده
جز تو هر یادی به دل مدفون شده
عالم از زیبایییت مجنون شده
بر لبم بگذاشت لب یعنی‌ خموش
بر لبم بگذاشت لب یعنی‌ خموش
طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود
بهر کس جز او در این دل جا نبود
دیده جز بر روی او بینا نبود
همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود
خوبی او شهره آفاق بود
در نجابت در نکوهی طاق بود
روزگار، روزگار اما وفا با ما نداشت
طاقت خوشبختی ما را نداشت
پیش پای عشق ما سنگی‌ گذاشت
بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر این قصه هجران بود و بس!
حسرت و رنج فراوان بود و بس!
یار ما را از جدایی غم نبود
در غمش مجنون و عاشق کم نبود
بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ماتم نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست
ساده هم آن عهد و پیمان را شکست
بی خبر پیمان یاری را گسست
این خبر ناگاه پشتم را شکست!!!
آن کبوتر عاقبت از بند رست
رفت و با دلدار دیگر عهد بست
با که گویم اونکه همخون من است
خصم جان و تشنه خون من است
بخت بد بین وصل او قسمت نشد
این گدا مشمول آن رحمت نشد
آن طلا حاصل به این قیمت نشد
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
عاشقان را خوش دلی تقدیر نیست
با چنین تقدیر بد تدبیر نیست
از غمش با دود و دم همدم شدم
باده نوش غصه او من شدم
مست و مخمور و خراب از غم شدم
ذرّه ذرّه آب گشتم، کم شدم
آخر آتش زد دل دیوانه را
آخر آتش زد دل دیوانه را
سوخت بی‌پروا پر پروانه را
عشق من، عشق من
از من گذشتی خوش گذر
بعد از این حتّی تو اسمم را نبر
خاطراتم را تو بیرون کن ز سر
دیشب از کف رفت فردا را نگر
آخر این یک بار از من بشنو پند
بر منو، بر روزگارم دل نبند
عاشقی را دیر فهمیدی، چه سود
عشق دیرین گسسته تارو پود
گرچه آب رفته باز آید به رود
ماهی بی‌چاره اما مرده بود

بعد از این هم آشیانت هر کس است
بعد از این هم آشیانت هر کس است
باش با او یاد تو ما را بس است




__________________
بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز

Last edited by pari_bala; 16-05-09 at 12:09.
pari_bala is offline   Reply With Quote
Entry Appreciated By 3 Users
DJ_MaD (16-05-09), Hasti_Be (15-05-09), NeGiNi (15-05-09)