<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>Persianhub - General Literature</title>
		<link>http://www.persianhub.org/</link>
		<description />
		<language>en</language>
		<lastBuildDate>Fri, 20 Nov 2009 23:18:36 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://www.persianhub.org/images/styles/ph3/misc/rss.jpg</url>
			<title>Persianhub - General Literature</title>
			<link>http://www.persianhub.org/</link>
		</image>
		<item>
			<title>Poem ورژن جدید بی‌تو مهتاب شبی...!!!؟؟؟</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/185187-a.html</link>
			<pubDate>Thu, 19 Nov 2009 21:51:13 GMT</pubDate>
			<description>*بی تو مهتاب شبی باز ازآن حوزه گذشتم 
دزدکی جست زدم رفتم و یک گوشه نشستم 
‫یاد بیست و دو خرداد بیامد به وجودم 
شدم آن غم زده با هالهءنورم 
دربالا...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><font size="5"><b><font size="5"><font face="arial black">بی تو مهتاب شبی باز ازآن حوزه گذشتم<br />
دزدکی جست زدم رفتم و یک گوشه نشستم<br />
‫یاد بیست و دو خرداد بیامد به وجودم<br />
شدم آن غم زده با هالهءنورم<br />
دربالا خانه پوکم<br />
‫یاد وشکل تو درخشید<br />
چاه صد خاطره خندید<br />
‫بوی آن پای تو پیچید<br />
‫آسمان صاف و شب آرام<br />
‫مشایی رفت کشیک داد سر بام<br />
‫محصولی ریخت همه رأیارو درآب<br />
‫مشایی عکس تورا کرد در آن قاب<br />
فارس وکیهان دلاور<br />
‫همه دل داده به آوای تو رهبر<br />
‫یادم آمد تو به من گفتی :در این کار نظر کن<br />
‫درتقلب تو بیندیش و یه کم نیز خطر کن<br />
انتخابات فریبی گذران است<br />
‫توکه قلبت زنهیب خس و خاشاک نگران است<br />
‫سیب زمینی بده هرچند گرا ن است<br />
‫تا نریدی بخودت به ونزوئلا سفرکن<br />
‫باتو گفتم خس و خاشاک ندانم<br />
‫سفرو دیدن چاوز نتوانم<br />
‫روز اول که مشایی در آن بیت تو سر زد<br />
‫چون کلاغی متعفن سر چاه تو نشستم<br />
تو به او انگ زدی من نرمیدم نگسستم<br />
‫باز گفتم تو فقیه هستی و من سارق پستم<br />
‫تا بدام تو کنم خلق<br />
‫همه را کشتم و کشتم<br />
‫پیش چاوز نتوانم<br />
‫سفر از پیش تو عمراًنتوانم<br />
‫پشمی از چانه فرو ریخت<br />
‫قاضیه مرتضوی گم شد و بگریخت<br />
‫دست مفلوج تو لرزید<br />
‫ماه بر ریش تو خندید<br />
‫ یادم آید که بجز فحش ز مردم نشنیدم<br />
دست در ریش تو اَن بوه کشیدم<br />
‫رفت بدخواه تو کهریزک و چند جای دگرهم<br />
‫نگرفتند خموشی زمن و حرف شما هم<br />
‫نکننداین خس و خاشاک بما هیچ نظر هم<br />
‫بی تو اما به چه حالی من از آن حوزه گذشتم<br />
</font></font></b></font></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>irankhah</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/185187-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Discussion زيبا ترين جمله هایی که خونديد يا شنيديد</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/185100-a.html</link>
			<pubDate>Tue, 17 Nov 2009 19:26:08 GMT</pubDate>
			<description>هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر 
 
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر 
 
هرچه جان کاهیده ترنزدیک تر پایان عمر 
 
هر چه دل رنجیده تر، سوز جدایی...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font size="4">هر چه بینا چشم ، رنج آشنایی بیشتر<br />
<br />
هرچه سوزان عشق، درد بی وفایی بیشتر<br />
<br />
هرچه جان کاهیده ترنزدیک تر پایان عمر<br />
<br />
هر چه دل رنجیده تر، سوز جدایی بیشتر<br />
<br />
هرچه صاحب دل فزون،بر گشته اقبالی فزون<br />
<br />
هر چه سر آزادتر ، افتاده پایی بیشتر<br />
<br />
هر چه دل رنجیده تر زندان هستی تنگتر<br />
<br />
هر چه تن شایسته تر شوق رهایی بیشتر<br />
<br />
هر چه دانش بیشتر ، وامانده تر در زندگی<br />
<br />
هر چه کمتر فهم ، کبر و خود نمایی بیشتر<br />
<br />
هر چه بازار دیانت گرم ، دلها سرد تر<br />
<br />
هر چه زاهد بیشتر ، دور از خدایی بیشتر<br />
<br />
هر چه تن در رنج و زحمت ،نا امیدی عاقبت<br />
<br />
هر چه با یاران وفا ، بی اعتنایی بیشتر</font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Seppie</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/185100-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem وقتي كه من تو را با تمامه وجود دوست دارم؟؟؟</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/185051-a.html</link>
			<pubDate>Mon, 16 Nov 2009 11:02:32 GMT</pubDate>
			<description>وقتي كه من تو را با تمامه وجود دوست دارم 
1-آرزو دارم كه هميشه سالم و شاداب باشيد 
2.بر روي احتياجات روحي تو تاثير مي گذارم 
اما نه آرزوهايه دروني ات...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font size="4">وقتي كه من تو را با تمامه وجود دوست دارم<br />
1-آرزو دارم كه هميشه سالم و شاداب باشيد<br />
2.بر روي احتياجات روحي تو تاثير مي گذارم<br />
اما نه آرزوهايه دروني ات<br />
3.با كمال ميل و رضايت وقت پول انرزي خود<br />
را در اختياره تو مي گذارم.<br />
4.از موفقيت تو شاد مي شوم حتي اگر باعث<br />
كم توجهي تو نسبت به من شود<br />
5.تو را همانگونه كه هستي قبول دارم.<br />
6.براي من ماننده گلي هستي كه تعبيره خاصي<br />
از انرزي مقدس است.<br />
7.زيباي دروني تو را ميبينم حتي زماني كه خودت<br />
آن را آشكار نمي كني.<br />
8.رابطه اي صادقانه با تو برقرار ميكنم و احتياجات<br />
حسي و افكاره حقيقي خود را به تو نشان<br />
خواهم داد.<br />
9.برايت غيره ممكن است كه مرا آزار دهي<br />
زيرا عشق واقعي هيچ توقعي ندارد و اندازه و<br />
مقداري نيز در آن وجود ندارد.<br />
10.به تو اجازه مي دهم كه شادي خود را با<br />
افكاره ديگر بيابي و راه به وجود آمدن آن را نيز<br />
پيدا كني.<br />
11.تو را در تصرف خود در نمي آورم و از تو<br />
نمي خواهم كه فقط مرا دوست داشته باشي<br />
زيرا روح تو را محدود ميكنم و مانع رشد كامل<br />
عشق در وجودت ميگردم.<br />
12.در لخظات مناسب تنهايت ميگزارم تا راه حلها<br />
و جواب اي خود را در يابي و آن هنگام است كه<br />
خشنود ميشوم/<br />
13.اجازه ميدهم تا حقيقت دروني خود را بدون<br />
در نظر گرفتن عشق كشف كني.</font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Seppie</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/185051-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem حکایت دل</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/185031-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 17:09:34 GMT</pubDate>
			<description>امروز هم یک روز از دلتنگی کوچکم گذشت ، درست است که کوچک است اما در دلم به وسعت زیادی است که تمام کویر دلم را فرا گرفته ، شاید ندانی که چقدر دلتنگم و...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><font size="4"><font color="blue">امروز هم یک روز از دلتنگی کوچکم گذشت ، درست است که کوچک است اما در دلم به وسعت زیادی است که تمام کویر دلم را فرا گرفته ، شاید ندانی که چقدر دلتنگم و دلتنگی می کنم ، کاش او هم بود و با صحبتهای زیباش آرامم می کرد کاش دلم را به خلوت شبانه اش می سپردم ، کاش می توانستم دست در دستش نهم و با او به ارش پرواز کنم به جایی که ابرها هستند تا روی ابرها پا می نهیدم و می دویدم تا بتوانم احساس کنم ، اما افسوس که این کاشها همه به ناکامی کشیده شده و فاصله بین او و من بسیار می باشد فاصله ما یک دنیای رنگارنگ است فانوس دلم دیگر نورانی نیست دلم تاریک است امیدم نا امید شده ، اشکم بی آب شده و لبم بی خنده و دلم پر سوز کاش بیایی و دل غمگین مرا شاد کنی . <br />
غروب دلم امروز سیاه است ای همسفر جاده های امید کجایی ؟ که افسوس امروز برای فردا آر<br />
زویی است . سکوت سنگین قلبم ، آزارم می دهد کاش می آمدی و مرا به دنیای پر امید خود می بردی کاش در کنارم بودی و شادم می کردی امید من با من بمان . <br />
آن روزی که به تو نزدیک شده بودم یادته ؟  از حس غریبی که دلتنگم می کرد فهمیدم که به تو نزدیکتر شده ام فکر می کردم  دیگر زندگی من آن پنجره رو به دریاست که هر روزش چشمانت را قابی تازه می گیرد ، فکر می کردم دیگر زندگیم دستهای توست دستهای مهربانت اما ... رفتی !!!!!!!<br />
کاش به هنگام رفتن نگاهی دردمندانه بر من می افکندی ، می دانی ! با رفتنت دیگر پرندگان آواز نخواندند من غریبانه بعد از رفتنت اشک ریختم ، فکر می کردم که باز می آیی اما تو هرگز نیامدی همیشه به هنگام رفتن بر سنگ فرشها خیره نگاه میکردم تا شاید گمشده ام را اینگونه بیابم اما !! اما گویی با رفتنت تمام تابلوهایت را به آسمان فرستادی آیا می شود به سویت پر کشید ؟<br />
<br />
نازنینم کاش برای دلخوشی ام نگاه چشمانت را از من نمی دزدیدی تا با آن دیده عاشقانه جان می دادم ...<br />
ای کاش آسمان حرف کویر را می فهمید و اشک خود را نثار گونه های خشک او می کرد . <br />
کاش واژه حقیقت آنقدر بر لبها صمیمی بود که برای بیان کردنش به شهامت نیازی نبود </font></font></div>.</div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>bito_hargez</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/185031-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Funny مشاعره, شاعر و شاعره</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/185026-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 15 Nov 2009 13:42:41 GMT</pubDate>
			<description>http://i36.tinypic.com/s0vgp4.jpg  
*نادر جدیدی* 
 
به‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین 
 
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><img src="http://i36.tinypic.com/s0vgp4.jpg" border=0 > <br />
<font size="5"><font face="Verdana"><b><font color="Blue">نادر جدیدی</font></b><br />
<br />
<font color="RoyalBlue">به‌نام خداوند مردآفرین / که بر حسن صنعش هزار آفرین<br />
<br />
خدایی که از گِل مرا خلق کرد / چنین عاقل و بالغ و نازنین<br />
<br />
خدایی که مردی چو من آفرید / و شد نام وی احسن‌الخالقین<br />
<br />
<br />
پس از آفرینش به من هدیه داد / مکانی درون بهشت برین<br />
<br />
خدایی که از بس مرا خوب ساخت / ندارم نیازی به لاک، همچنین<br />
<br />
رژ و ریمل و خط چشم و کرم / تو زیبایی‌ام را طبیعی ببین<br />
<br />
<br />
دماغ و فک و گونه‌ام کار اوست / نه کار پزشک و پروتز، همین!<br />
<br />
نداده مرا عشوه و مکر و ناز / نداده دم مشک من اشک و فین!<br />
<br />
مرا ساده و بی‌ریا آفرید / جدا از حسادت و بی‌خشم و کین<br />
<br />
<br />
زنی از همین سادگی سود برد / به من گفت از آن سیب قرمز بچین<br />
<br />
من ساده چیدم از آن تک‌درخت / و دادم به او سیب چون انگبین<br />
<br />
چو وارد نبودم به دوز و کلک / من افتادم از آسمان بر زمین<br />
<br />
<br />
و البته در این مرا پند بود / که ای مرد پاکیزه و مه‌جبین<br />
<br />
تو حرف زنان را از آن گوش گیر / و بیرون بده حرفشان را از این<br />
<br />
که زن از همان بدو پیدایش‌ات / نشسته مداوم تو را در کمین!<br />
</font><br />
<img src="http://i36.tinypic.com/s0vgp4.jpg" border=0 > <br />
<br />
<img src="http://i33.tinypic.com/2w5r4oi.jpg" border=0 ><br />
<br />
<b><font color="Plum">ناهید نوری</font></b><font color="Pink"><br />
<br />
به نام خدایی که زن آفرید       *      حکیمانه امثال ِ من  آفرید<br />
<br />
خدایی که اول تو را از لجن      *       و بعداً مرا از لجن آفرید !<br />
<br />
برای من انواع گیسو و موی      *      برای تو قدری چمن آفرید !<br />
<br />
مرا شکل طاووس کرد و تورا     *      شبیه بز و کرگدن آفرید !<br />
<br />
به نام خدایی که اعجاز کرد      *      مرا مثل آهو ختن آفرید<br />
<br />
تورا روز اول به همراه من        *      رها در بهشت عدن آفرید<br />
<br />
ولی بعداً آمد و از روی لطف      *     مرا بی کس و بی وطن آفرید<br />
<br />
خدایی که زیر سبیل شما        *       بلندگو به جای دهن آفرید !<br />
<br />
وزیر و وکیل و رئیس­ ات نمود     *    مرا خانه­ داری خفن آفرید<br />
<br />
برای تو یک عالمه کِیْسِ خوب    *    شراره ، پری ، نسترن آفرید<br />
<br />
برای من اما فقط یک نفر        *       براد پیت من را حَسَنْ  آفرید !<br />
<br />
برایم لباس عروسی کشید      *       و عمری مرا در کفن آفرید<br />
<br />
به نام خدایی که سهم تو را       *       مساوی تر از سهم من آفرید </font></font></font><br />
<br />
<br />
<img src="http://i33.tinypic.com/2w5r4oi.jpg" border=0 ></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Gole_Orkide</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/185026-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>چند سخن از دکتر شریعتی</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184856-a.html</link>
			<pubDate>Tue, 10 Nov 2009 07:09:57 GMT</pubDate>
			<description>*من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از  
 
روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند. 
 
...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div class="famsg">
<div align="center"><font size="3"><font color="wheat"><b>من رقص دختران هندی را بیشتر از نماز پدر و مادرم دوست دارم. چون آنها از <br />
<br />
روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت نماز می خوانند.<br />
<br />
<br />
<br />
----------------------------------------------------<br />
<br />
به سه چیز تکیه نکن   ،   غرور، دروغ و عشق.   آدم با غرور می تازد،با<br />
دروغ می بازد و با عشق می میرد .     <br />
<br />
 <br />
<br />
<br />
----------------------------------------------------<br />
<br />
و هر روز او متولد میشود؛<br />
<br />
عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...<br />
<br />
و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و<br />
شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و<br />
در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع<br />
قلب مرد؛<br />
سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن<br />
را در دل او زنده می كند...  و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در<br />
قلب مالامال از درد...! و این, رنج است,<br />
 <br />
<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
زن عشق می كارد و كینه درو می كند... دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش<br />
با تو برابر...   می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن<br />
چهار همسرهستی....   برای ازدواجش ــ در هر سنی ـ اجازه ولی لازم است و<br />
تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار میتوانی ازدواج كنی...   در محبسی<br />
به نام بكارت زندانی است و تو....  او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...<br />
         او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...او درد می كشد<br />
و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد....   او بی خوابی می كشد و تو خواب<br />
حوریان بهشتی را می بینی...               او مادر می شود و همه جا می<br />
پرسند  نام  پدر .....<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
اگر تنهاترین تنها شوم باز خدا هست او جانشین همه نداشتنهاست<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
عاقلانه ازدواج کن تا عاشقانه زندگی کنی .<br />
<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
اگر مثل گاو گنده باشی،میدوشنت، اگر مثل خر قوی باشی،بارت می كنند، اگر<br />
مثل اسب دونده باشی،سوارت می شوند.... فقط از فهمیدن تو می ترسند<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
آن روز که همه به دنبال چشم زیبا هستند، تو به دنبال نگاه زیبا باش<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
هر لحظه حرفی در ما زاده می‏شود<br />
<br />
هر لحظه دردی سر بر می‏دارد<br />
<br />
و هر لحظه نیازی از اعماق مجهول روح پنهان و رنجور ما جوش می‏کند<br />
<br />
این ها بر سینه می‏ریزند و راه فراری نمی‏یابند<br />
<br />
مگر این قفس کوچک استخوانی گنجایش‏اش چه اندازه است؟<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
دکتر شریعتی : «کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست<br />
که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛ اول آنکه<br />
کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه<br />
در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم از<br />
خیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن<br />
داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم<br />
<br />
-----------------------------------------------------------<br />
<br />
<font color="red">هر كس آنچنان می میرد كه زندگی می كند </font><br />
 </b></font></font></div>
</div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Asemoon Abri</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184856-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem سیمین بهبهانی- باغ مهتاب</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184777-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 16:08:48 GMT</pubDate>
			<description>*باغ مهتاب* 
 
دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی  
 
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی 
 
ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم 
 
گر چه...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font size="5"><font face="comic sans ms"><font color="lightblue"><div align="center"><br />
<b><font color="plum">باغ مهتاب</font></b><br />
<br />
دیشب، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی <br />
<br />
شاخ نیلوفر شدی در چشم پر آبم شکفتی<br />
<br />
ای گل وصل از تو عطرآگین نشد آغوش گرمم<br />
<br />
گر چه بشکفتی ولی در عالم خوابم شکفتی<br />
<br />
بر لبش، ای بوسه ی شیرین تر از جان! غنچه کردی <br />
<br />
گل شدی، بر سینه ی هم رنگ سیمابم شکفتی<br />
<br />
شام ابرآلود طبعم را دمی چون روز کردی<br />
<br />
آذرخشی بودی و در جان بی تابم شکفتی<br />
<br />
یک رگم خالی نماند از گردش تند گلابت<br />
<br />
ای گل مستی که در جام می نابم شکفتی<br />
<br />
بستر خویش از حریری نرم چون مهتاب کردم<br />
<br />
تا تو چون گل های شب در باغ مهتابم شکفتی<br />
<br />
خوابگاهم شد بهشتی، بسترم شد نوبهاری<br />
<br />
تا تو، ای بهتر ز گل! در عالم خوابم شکفتی.<br />
<br />
<font color="plum">سیمین بهبهانی</font></div></font></font></font></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>yasi63</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184777-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem من نه منم ، نه من منم</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184775-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 15:49:56 GMT</pubDate>
			<description>http://i40.tinypic.com/30cas1t.jpg 
خواجه مگو که من منم ، 
من نه منم ، نه من منم  
گر تو توئی و من منم ، 
من نه منم ، نه من منم  
عاشق زار او منم ، ...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><img src="http://i40.tinypic.com/30cas1t.jpg" border=0 ><br />
<font color="Pink"><font face="Tahoma">خواجه مگو که من منم ،<br />
من نه منم ، نه من منم <br />
گر تو توئی و من منم ،<br />
من نه منم ، نه من منم <br />
عاشق زار او منم ، <br />
بی دل و یار او منم <br />
یار و نگار او منم ،<br />
غنچه و خار او منم <br />
لاله عذار او منم ،<br />
چاره ی کار او منم <br />
بر سر دار او منم ، <br />
من نه منم ، نه من منم <br />
باغ شدم ز ورد او ، <br />
داغ شدم ز گرد او <br />
لاف زدم ز جام او ،<br />
گام زدم ز گام او <br />
عشق چه گفت نام او ،<br />
من نه منم ، نه من منم <br />
دولت شید او منم ، <br />
باز سپید او منم <br />
راه امید او منم ،<br />
من نه منم ، نه من منم <br />
گفت برو تو شمس دین ،<br />
هیچ مگو ز آن و این <br />
تا شودت گمان یقین ،<br />
من نه منم ، نه من منم </font></font><br />
<img src="http://i40.tinypic.com/30cas1t.jpg" border=0 ></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Gole_Orkide</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184775-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>اینجا آسمان ابری است</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184748-a.html</link>
			<pubDate>Sun, 08 Nov 2009 08:49:55 GMT</pubDate>
			<description>http://img77.imageshack.us/img77/1496/04117dl.jpg 
 
اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم... 
 اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم... 
 اینجا فقط رنگ...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><img src="http://img77.imageshack.us/img77/1496/04117dl.jpg" border=0 ></div><br />
<div align="right"><font size="4"><font color="LemonChiffon">اینجا آسمان ابریست ، آنجا را نمیدانم...<br />
 اینجا شده پائیز ، آنجا را نمیدانم...<br />
 اینجا فقط رنگ است ، آنجا را نمیدانم...<br />
اینجا دلی تنگ است ، آنجا را نمیدانم...<br />
<br />
 وقتي كه بچه بودم هر شب دعا ميكردم كه خدا يك دوچرخه به من بدهد. بعد فهميدم كه اينطوري فايده ندارد. پس يك دوچرخه دزديدم و دعا كردم كه خدا مرا ببخش<br />
<br />
<br />
هی با خود فکر می کنم ، چگونه است که ما ، در این سر دنیا ، عرق می ریزیم و وضع مان این است و آنها ، در آن سر دنیا ، عرق می خورند و وضع شان آن است!<br />
<br />
 نمی دانم ، مشکل در نوع عرق است یا در نوع ریختن و خوردن</font></font></div><br />
<div align="left"><font color="Red"><font size="4"><br />
دکتر شريعتي</font></font></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>BOEING</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184748-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>شعاری برای زیستن</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184733-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 19:54:56 GMT</pubDate>
			<description>http://i33.tinypic.com/htwj0n.jpg 
 
 
 
حرمت اعتبار خود را 
 
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران 
 
مشکن</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><div align="center"><img src="http://i33.tinypic.com/htwj0n.jpg" border=0 ></div><br />
<font face="Tahoma"><font color="LemonChiffon"><div class="famsg">
<br />
<br />
حرمت اعتبار خود را<br />
<br />
هرگز در میدان مقایسه ی خویش با دیگران<br />
<br />
مشکن<br />
<br />
که ما هر یک یگانه ایم<br />
<br />
.موجودی بی نظیر و بی تشابه<br />
<br />
و آرمانهای خویش را<br />
<br />
به مقیاس معیارهای دیگران<br />
<br />
بنیاد مکن<br />
<br />
تنها تو می دانی که « بهترین » در زندگانیت<br />
<br />
.چگونه معنا می شود<br />
<br />
از کنار آنچه با قلب تو نزدیک است<br />
<br />
آسان مگذر<br />
<br />
بر آنها چنگ درانداز، آنچنان که<br />
<br />
در زندگی خویش<br />
<br />
که بی حضور آنان، زندگی مفهوم خود را<br />
<br />
.از دست می دهد<br />
<br />
با دم زدن در هوای گذشته<br />
<br />
و نگرانی فرداهای نیامده<br />
<br />
زندگی را مگذار که از لابلای انگشتانت فرو لغزد<br />
<br />
.و آسان هدر شود<br />
<br />
هر روز، همان روز را زندگی کن<br />
<br />
.و بدین سان تمامی عمر را به کمال زیسته ای<br />
<br />
و هر گز امید از کف مده<br />
<br />
آنگاه که چیز دیگری<br />
<br />
.برای دادن در کف داری<br />
<br />
همه چیز در همان لحظه ای به پایان می رسد<br />
<br />
.که قدمهای تو باز می ایستد<br />
<br />
و هراسی به خود را مده<br />
<br />
از پذیرفتن این حقیقت که<br />
<br />
هنوز پله ای تا کمال فاصله باشد<br />
<br />
تنها پیوند میان ما<br />
<br />
.خط نازک همین فاصله است<br />
<br />
،برخیز و بی هراس خطر کن<br />
<br />
.در هر فرصتی بیاویز<br />
<br />
«و هم بدینسان است که به مفهوم « شجاعت<br />
<br />
.دست خواهی یافت<br />
<br />
آنگاه که بگویی دیگر نخواهمش یافت<br />
<br />
عشق را از زندگی خویش رانده ای<br />
<br />
عشق چنان است که<br />
<br />
هر چه بیشتر ارزانی داری<br />
<br />
سرشارتر شود<br />
<br />
و هر گاه که آن را تنگ در مشت گیری<br />
<br />
آسان تر از کف رود<br />
<br />
.پروازش ده تا که پایدار بماند<br />
<br />
رؤیاهایت را فرومگذار<br />
<br />
که بی آنان زندگانی را امیدی نیست<br />
<br />
.و بی امید، زندگی را آهنگی نباشد<br />
<br />
از روزهایت شتابان گذر مکن<br />
<br />
که در التهاب این شتاب<br />
<br />
نه تنها نقطه ی سرآغاز خویش<br />
<br />
.که حتی سرمنزل مقصود را گم کنی<br />
<br />
زندگی مسابقه نیست<br />
<br />
زندگی یک سفر است<br />
<br />
و تو آن مسافری باش<br />
<br />
که در هر گامش<br />
<br />
.ترنم خوش لحظه ها جاریست<br />
<br />

</div></font><br />
<div align="center"><font color="Red"><img src="http://i25.tinypic.com/35m0853.jpg" border=0 ><br />
<div align="center"><b><br />
Nancye Sims  نانسی سیمس<br />
<br />
برگردان: دکتر مهدی مقصودی<br />
<br />
از کتاب: بارانی باید تا که رنگین کمانی برآید</b></div></font></div></font><div align="center"><font color="Red"><br />
<img src="http://i25.tinypic.com/35m0853.jpg" border=0 ></font></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Gole_Orkide</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184733-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem حالمان بد نيست غم کم مي خوريم</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184710-a.html</link>
			<pubDate>Sat, 07 Nov 2009 00:22:16 GMT</pubDate>
			<description>*حالمان بد نيست غم کم مي خوريم 
 
  
 
کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم 
 
  
 
در ميان خلق سر در گم شدم</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><b><font size="4">حالمان بد نيست غم کم مي خوريم<br />
<br />
 <br />
<br />
کم که نه، هر روز کم کم مي خوريم<br />
<br />
 <br />
<br />
در ميان خلق سر در گم شدم<br />
<br />
 <br />
<br />
عاقبت آلوده ي مردم شدم<br />
<br />
 <br />
<br />
آب مي خواهم سرابم مي دهند<br />
<br />
 <br />
<br />
عشق مي خواهم عذابم مي دهند<br />
<br />
 <br />
<br />
بعد از اين با بي کسي خو مي کنم<br />
<br />
 <br />
<br />
آنچه در دل داشتم رو مي کنم<br />
<br />
 <br />
<br />
خود نمي دانم کجا رفتم به خواب<br />
<br />
 <br />
<br />
از چه بيدارم نکردي آفتاب<br />
<br />
 <br />
<br />
نيستم از مردم خنجر پرست<br />
<br />
 <br />
<br />
بت پرستم، بت پرستم، بت پرست<br />
<br />
 <br />
<br />
خنجري بر قلب بيمارم زدند<br />
<br />
 <br />
<br />
بيگناهي بودم و دارم زدند<br />
<br />
 <br />
<br />
دشنه ي نامرد بر پشتم نشست<br />
<br />
 <br />
<br />
از غم نا مردمي پشتم شکست<br />
<br />
 <br />
<br />
سنگ را بستند و سگ آزاد شد<br />
<br />
 <br />
<br />
يک شبه بيداد آمد داد شد<br />
<br />
 <br />
<br />
عشق اخر تيشه زد بر ريشه ام<br />
<br />
 <br />
<br />
تيشه زد بر ريشه ي انديشه ام<br />
<br />
 <br />
<br />
عشق اگر اين است، مرتد مي شوم<br />
<br />
 <br />
<br />
خوب اگر اين است، من بد مي شوم<br />
<br />
 <br />
<br />
بس کن اي دل نابساماني بس است<br />
<br />
 <br />
<br />
کافرم ديگر مسلماني بس است<br />
<br />
 <br />
<br />
من که با دريا تلاطم کرده ام<br />
<br />
 <br />
<br />
راه دريا را چرا گم کرده ام<br />
<br />
 <br />
<br />
قفل غم بر درب سلولم مزن<br />
<br />
 <br />
<br />
من خودم خوش باورم گولم مزن<br />
<br />
 <br />
<br />
من نمي گويم که خاموشم نکن<br />
<br />
 <br />
<br />
من نمي گويم فراموشم نکن<br />
<br />
 <br />
<br />
من نمي گويم که با من يار باش<br />
<br />
 <br />
<br />
من نمي گويم مرا غمخوار باش<br />
<br />
 <br />
<br />
من نمي گويم، دگر گفتن بس است<br />
<br />
 <br />
<br />
گفتن اما هيچ نشنفتن بس است<br />
<br />
 <br />
<br />
روزگارت بادشيرين شادباش<br />
<br />
 <br />
<br />
دست کم يک شب تو هم فرهاد باش<br />
<br />
 <br />
<br />
آه در شهر شما ياري نبود<br />
<br />
 <br />
<br />
قصه هايم را خريداري نبود<br />
<br />
 <br />
<br />
واي رسم شهرتان بيداد بود<br />
<br />
 <br />
<br />
شهرتان از خون ما آباد بود<br />
<br />
 <br />
<br />
از درو ديوارتان خون ميچکد<br />
<br />
 <br />
<br />
خون من، فرهاد، مجنون، مي چکد<br />
<br />
 <br />
<br />
خسته ام از قصه هاي شومتان<br />
<br />
 <br />
<br />
خسته از همدردي مسمومتان<br />
<br />
 <br />
<br />
اين همه خنجر دل کس خون نشد<br />
<br />
 <br />
<br />
اين همه ليلي کسي مجنون نشد<br />
<br />
 <br />
<br />
آسمان خالي شد از فريادتان<br />
<br />
 <br />
<br />
بيستون از حسرت فرهادتان<br />
<br />
 <br />
<br />
کوه کندن گر نباشد پيشه ام<br />
<br />
 <br />
<br />
بويي از فرهاد دارد تيشه ام<br />
<br />
 <br />
<br />
عشق از من دور و پايم لنگ بود<br />
<br />
 <br />
<br />
قيمتش بسيار و دستم تنگ بود<br />
<br />
 <br />
<br />
گر نرفتم هر دو پايم بسته بود<br />
<br />
 <br />
<br />
تيشه گر افتاد دستم بسته بود<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه<br />
<br />
 <br />
<br />
فکر دست تنگ ما را کرد؟ نه<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس اندوه ما را ديد؟ نه<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس چشمي برايم تر نکرد<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس يک روز با من سر نکرد<br />
<br />
 <br />
<br />
هيچ کس اشکي براي ما نريخت<br />
<br />
 <br />
<br />
هر که با ما بود از ما ميگريخت<br />
<br />
 <br />
<br />
چند روزيست که حالم ديدنيست<br />
<br />
 <br />
<br />
حال من از اين و آن پرسيدنيست<br />
<br />
 <br />
<br />
گاه گاهي بر زمين زل ميزنم<br />
<br />
 <br />
<br />
گاه بر حافظ تفأل ميزنم<br />
<br />
 <br />
<br />
حافظ ديوانه فالم را گرفت<br />
<br />
 <br />
<br />
يک غزل آمد که حالم را گرفت<br />
<br />
 <br />
<br />
ما ز ياران چشم ياري داشتيم<br />
<br />
 <br />
<br />
خود غلط بود انچه مي پنداشتيم</font></b></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Seppie</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184710-a.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام (Bidel Dehlavi)</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184682-bidel-dehlavi.html</link>
			<pubDate>Fri, 06 Nov 2009 08:42:50 GMT</pubDate>
			<description>*نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام 
 
آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام 
 
چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک 
 
خويش را در نقش پای...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><b><div align="center"><font size="5"><font face="comic sans ms"><font color="paleturquoise">نور جان در ظلمت آباد بدن گم کرده ام<br />
<br />
آه ازين يوسف که من در پيرهن گم کرده ام<br />
<br />
چون نم اشکی که از مژگان فرو ريزد به خاک<br />
<br />
خويش را در نقش پای خويشتن گم کرده ام<br />
<br />
از زبان ديگران درد دلم بايد شنيد<br />
<br />
کز ضعيفی ها چو نی راه سخن گم کرده ام<br />
<br />
ای تمنا ! نوحه کن بر کوشش بی حاصلم<br />
<br />
جست و جو ها دارم اما يافتن گم کرده ام<br />
<br />
روز و شب خون می خورم در پرده بی طاقتی<br />
<br />
گفت و گوی لالم و راه دهن گم کرده ام<br />
<br />
شوخی پرواز من رنگ بهار ناز کيست؟<br />
<br />
چون پر طاووس، خود را در چمن گم کرده ام<br />
<br />
يافتن گم کردنی می خواهد، اما چاره نيست<br />
<br />
کاش گم گردم، چه سازم ؟ گم شدن گم کرده ام<br />
<br />
چون نفس از مدعای جست و جو آگه نی ام<br />
<br />
اين قدر دانم که چيزی هست و من گم کرده ام<br />
<br />
بيدل، از درد بيابانْ مرگیِ هوشم مپرس<br />
<br />
بيخودی می داند آن راهی که من گم کرده ام<br />
<br />
<br />
<font color="deepskyblue">بیدل دهلوی</font></font></font></font></div></b></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>yasi63</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184682-bidel-dehlavi.html</guid>
		</item>
		<item>
			<title>Poem دل روشـــــنی دارم ای عشـــق</title>
			<link>http://www.persianhub.org/general-literature/184428-a.html</link>
			<pubDate>Tue, 27 Oct 2009 19:35:50 GMT</pubDate>
			<description>دل روشـــــنی دارم ای عشـــق 
 
  
مرا می شناسی تو ای عشق 
  
 
من از آشنایان احساس آبم 
  
 
و همسایه ام مهربانی است</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font face="Tahoma"><div align="center"><font color="Wheat">دل روشـــــنی دارم ای عشـــق<br />
<br />
 <br />
مرا می شناسی تو ای عشق<br />
 <br />
<br />
من از آشنایان احساس آبم<br />
 <br />
<br />
و همسایه ام مهربانی است<br />
 <br />
<br />
و طوفان یک گل مرا زیر و رو کرد<br />
 <br />
<br />
پرم از عبور پرستو<br />
 <br />
<br />
صدای صنوبر<br />
 <br />
<br />
سلام سپیدار<br />
<br />
<br />
مرا می شناسی تو ای عشق<br />
 <br />
<br />
که در من گره خورده احساس رویش<br />
<br />
 <br />
گره خورده ام من به پرهای پرواز<br />
<br />
 <br />
گره خورده ام من به معنای فردا<br />
<br />
<br />
دل تشنه ای دارم ای عشق<br />
 <br />
<br />
مرا خنده کن بر لبانی<br />
 <br />
<br />
که شب را نگفتند<br />
<br />
 <br />
مرا آشنا کن به گلهای شوقی<br />
 <br />
<br />
که این سو شکستند و آنسو شکفتند<br />
 <br />
<br />
دل نورسی دارم ای عشق<br />
 <br />
<br />
مرا پل بزن تا نسیم نوازش<br />
 <br />
<br />
مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید<br />
 <br />
<br />
دل عاشقی دارم ای عشق<br />
 <br />
<br />
صدایم کن از صبر سجاده ی شب<br />
 <br />
<br />
صدایم کن از سمت بیداری کوه<br />
 <br />
<br />
تورا میشناسم من ای عشق<br />
 <br />
<br />
شبی عظر گام تو در کوچه پیچید<br />
<br />
 <br />
من از شعر، پیراهنی بر تنم بود<br />
<br />
 <br />
به دستم چراغ دلم را گرفتم<br />
 <br />
<br />
ودر کوچه عطر عبور تو پر بود<br />
 <br />
<br />
و در کوچه باران چه یکریز و سرشار<br />
<br />
<br />
گرفتم به سر چتر باران<br />
 <br />
<br />
کسی در نگاهم نفس زد<br />
 <br />
<br />
و سرتاسر شب پر از جستجوی تو بودم<br />
 <br />
<br />
و سرتاسر روز پر از جسجوی تو هستم<br />
<br />
<br />
صدایم کن ای عشق <br />
<br />
صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه </font></div></font><div align="center"><br />
<br />
<img src="http://i37.tinypic.com/2hckkkx.jpg" border=0 ></div></div>

]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.persianhub.org/general-literature/">General Literature</category>
			<dc:creator>Gole_Orkide</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.persianhub.org/general-literature/184428-a.html</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>
