 |
05-03-08, 15:03
|
#1 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
Boostaane Sa'di,. (Dar Niyaayeshe Khodaavand,.)
Tasmim Gereftam Ke Hamzamaan Baa Ghazaliaate Sa'di, Ke Taa Alaan Digeh Taghriban Nesfesh TAmoom SHodeh, Boostaane Sa'di Ro HAm Bezaaram Baraatoon,.
Omidvaaram Ke bekhunido Lezzat Bebarid,.
Dar Zemn, Az Inke Tooye Neveshtehaa Momkene Eshkaalaati Peydaa Konid, Be Bozorgie Khodetoon Bebakhshid,.
سر آغاز
به نام خدايي كه جان آفريد
سخن گفتن اندر زبان آفريد
خداوند بخشنده دستگير
كريم خطا بخش پوزش پذير
عزيزي كه هر كز درش سر بتافت
به هر در كه شد هيچ عزت نيافت
سر پادشاهان گردن فراز
به درگاه او بر زمين نياز
نه گردن كشان را بگيرد بفور
نه عررآوران را براند بجور
وگر خشم گيرد به كردار زشت
چو بازآمدي ماجرا در نوشت
دو كونش يكي قطره در بحر علم
گنه بيند و پرده پوشد بحلم
اگر با پدر جنگ جويد كسي
پدر بي گمان خشم گيرد بسي
وگر خويش راضي نباشد ز خويش
چو بيگانگانش براند ز پيش
وگر بنده چابك نيايد به كار
عزيزش ندارد خداوندگار
وگر بر رفيقان نباشي شفيق
بفرسنگ بگريزد از تو رفيق
وگر ترك خدمت كند لشكري
شود شاه لشكركش از وي بري
وليكن خداوند بالا و پست
به عصيان در زرق بر كس نبست
اديم زمين، سفره عام اوست
چه دشمن بر اين خوان يغما، چه دوست
وگر بر جفا پيشه بشتافتي
كه از دست قهرش امان يافتي؟
بري، ذاتش از تهمت ضد و جنس
غني، ملكش از طاعت جن و انس
پرستار امرش همه چيز و كس
بني آدم و مرغ و مور و مگس
چنان پهنخوان كرم گسترد
كه سيمرغ در قاف قسمت خورد
مر او را رسد كبريا و مني
كه ملكش قديم است و ذاتش غني
يكي را به سر برنهد تاج بخت
يكي را به خاك اندر آرد ز تخت
كلاه سعادت يكي بر سرش
گليم شقاوت يكي در برش
گلستان كند آتشي بر خليل
گروهي بر آتش برد ز آب نيل
گر آن است، منشور احسان اوست
وراين است، توقيع فرمان اوست
پس پرده بيند عملهاي بد
همو پرده پوشد به آلاي خود
بتهديد اگر بركشد تيغ حكم
بمانند كروبيان صم و بكم
وگر در دهد يك صلاي كرم
عزازيل گويد نصيبي برم
به درگاه لطف و بزرگيش بر
بزرگان نهاده بزرگي ز سر
فروماندگان را به رحمت قريب
تضرع كنان را به دعوت مجيب
بر احوال نابوده، علمش بصير
بر اسرار ناگفته، لطفش خبير
به قدرت، نگهدار بالا و شيب
خداوند ديوان روز حسيب
نه مستغني از طاعتش پشت كس
نه بر حرف او جاي انگشت كس
قديمي نكوكار نيكي پسند
به كلك قضا در رحم نقش بند
ز مشرق به مغرب مه و آفتاب
روان كرد و گسترد گيتي بر آب
زمين از تب لرزه آمد ستوه
فرو كوفت بر دامنش ميخ كوه
دهد نطفه را صورتي چون پري
كه كردهست بر آب صورتگري؟
نهد لعل و فيروزه در صلب سنگ
گل لعل در شاخ پيروزه رنگ
ز ابر افگند قطرهاي سوي يم
ز صلب اوفتد نطفهاي در شكم
از آن قطره لولوي لالا كند
وز اين، صورتي سرو بالا كند
بر او علم يك ذره پوشيده نيست
كه پيدا و پنهان به نزدش يكيست
مهيا كن روزي مار و مور
وگر چند بيدست و پايند و زور
به امرش وجود از عدم نقش بست
كه داند جز او كردن از نيست، هست؟
دگر ره به كتم عدم در برد
وزان جا به صحراي محشر برد
جهان متفق بر الهيتش
فرومانده از كنه ماهيتش
بشر ماوراي جلالش نيافت
بصر منتهاي جمالش نيافت
نه بر اوج ذاتش پرد مرغ وهم
نه در ذيل وصفش رسد دست فهم
در اين ورطه كشتي فروشد هزار
كه پيدا نشد تختهاي بر كنار
چه شبها نشستم در اين سير، گم
كه دهشت گرفت آستينم كه قم
محيط است علم ملك بر بسيط
قياس تو بر وي نگردد محيط
نه ادراك در كنه ذاتش رسد
نه فكرت به غور صفاتش رسد
توان در بلاغت به سحبان رسيد
نه در كنه بي چون سبحان رسيد
كه خاصان در اين ره فرس راندهاند
به لااحصي از تگ فروماندهاند
نه هر جاي مركب توان تاختن
كه جاها سپر بايد انداختن
وگر سالكي محرم راز گشت
ببندند بر وي در بازگشت
كسي را در اين بزم ساغر دهند
كه داروي بيهوشيش در دهند
يكي باز را ديده بردوختهست
يكي ديدهها باز و پر سوختهست
كسي ره سوي گنج قارون نبرد
وگر برد، ره باز بيرون نبرد
بمردم در اين موج درياي خون
كز او كس نبردهست كشتي برون
اگر طالبي كاين زمين طي كني
نخست اسب باز آمدن پي كني
تأمل در آيينهء دل كني
صفائي بتدريج حاصل كني
مگر بويي از عشق مستت كند
طلبكار عهد الستت كند
به پاي طلب ره بدان جا بري
وزان جا به بال محبت پري
بدرد يقين پردههاي خيال
نماند سراپرده الا جلال
دگر مركب عقل را پويه نيست
عنانش بگيرد تحير كه بيست
در اين بحر جز مرد داعي نرفت
گم آن شد كه دنبال راعي نرفت
كساني كز اين راه برگشتهاند
برفتند بسيار و سرگشتهاند
خلاف پيمبر كسي ره گزيد
كه هرگز به منزل نخواهد رسيد
محال است سعدي كه راه صفا
توان رفت جز بر پي مصطفي
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Last edited by Gole_Orkide; 05-03-08 at 15:33.
|
|
|
05-03-08, 15:27
|
#2 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
في نعت سيد المرسلين عليه الصلوة و السلام
كريم السجايا جميل الشيم
نبي البرايا شفيع الامم
امام رسل، پيشواي سبيل
امين خدا، مهبط جبرئيل
شفيع الوري، خواجه بعث و نشر
امام الهدي، صدر ديوان حشر
كليمي كه چرخ فلك طور اوست
همه نورها پرتو نور اوست
يتيمي كه ناكرده قرآن درست
كتب خانهء چند ملت بشست
چو عزمش برآهخت شمشير بيم
به معجز ميان قمر زد دو نيم
چو صيتش در افواه دنيا فتاد
تزلزل در ايوان كسري فتاد
به لاقامت لات بشكست خرد
به اعزاز دين آب عزي ببرد
نه از لات و عزي برآورد گرد
كه تورات و انجيل منسوخ كرد
شبي بر نشست از فلك برگرشت
به تمكين و جاه از ملك برگرشت
چنان گرم در تيه قربت براند
كه در سدره جبريل از او بازماند
بدو گفت سالار بيتالحرام
كه اي حامل وحي برتر خرام
چو در دوستي مخلصم يافتي
عنانم ز صحبت چرا تافتي؟
بگفتا فراتر مجالم نماند
بماندم كه نيروي بالم نماند
اگر يك سر مو فراتر پرم
فروغ تجلي بسوزد پرم
نماند به عصيان كسي در گرو
كه دارد چنين سيدي پيشرو
چه نعت پسنديده گويم تورا؟
عليك السلام اي نبي الوري
درود ملك بر روان تو باد
بر اصحاب و بر پيروان تو باد
نخستين ابوبكر پير مريد
عمر، پنجه بر پيچ ديو مريد
خردمند عثمان شب زندهدار
چهارم علي، شاه دلدل سوار
خدايا به حق بني فاطمه
كه بر قول ايمان كنم خاتمه
اگر دعوتم رد كني ور قبول
من و دست و دامان آل رسول
چه كم گردد اي صدر فرخنده پي
ز قدر رفيعت به درگاه حي
كه باشند مشتي گدايان خيل
به مهمان دارالسلامت طفيل
خدايت ثنا گفت و تبجيل كرد
زمين بوس قدر تو جبريل كرد
بلند آسمان پيش قدرت خجل
تو مخلوق و آدم هنوز آب و گل
تو اصل وجود آمدي از نخست
دگر هرچه موجود شد فرع تست
ندانم كدامين سخن گويمت
كه والاتري زانچه من گويمت
تو را عز لولاك تمكين بس است
ثناي تو طه و يس بس است
چه وصفت كند سعدي ناتمام؟
عليك الصلوة اي نبي السلا
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
05-03-08, 15:29
|
#3 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
در سبب نظم كتاب
در سبب نظم كتاب
در اقصاي گيتي بگشتم بسي
بسر بردم ايام با هر كسي
تمتع به هر گوشهاي يافتم
ز هر خرمني خوشهاي يافتم
چو پاكان شيراز، خاكي نهاد
نديدم كه رحمت بر اين خاك باد
تولاي مردان اين پاك بوم
برانگيختم خاطر از شام و روم
دريغ آمدم زان همه بوستان
تهيدست رفتن سوي دوستان
بدل گفتم از مصر قند آورند
بر دوستان ارمغاني برند
مرا گر تهي بود از آن قند دست
سخنهاي شيرينتر از قند هست
نه قندي كه مردم بصورت خورند
كه ارباب معني به كاغر برند
چو اين كاخ دولت بپرداختم
بر او ده در از تربيت ساختم
يكي باب عدل است و تدبير و راي
نگهباني خلق و ترس خداي
دوم باب احسان نهادم اساس
كه منعم كند فضل حق را سپاس
سوم باب عشق است و مستي و شور
نه عشقي كه بندند بر خود بزور
چهارم تواضع، رضا پنجمين
ششم ذكر مرد قناعت گزين
به هفتم در از عالم تربيت
به هشتم در از شكر بر عافيت
نهم باب توبه است و راه صواب
دهم در مناجات و ختم كتاب
به روز همايون و سال سعيد
به تاريخ فرخ ميان دو عيد
ز ششصد فزون بود پنجاه و پنج
كه پر در شد اين نامبردار گنج
بماندهست با دامني گوهرم
هنوز از خجالت سر اندر برم
كه در بحر لؤلؤ صدف نيز هست
درخت بلندست در باغ و پست
الا اي هنرمند پاكيزه خوي
هنرمند نشنيدهام عيب جوي
قبا گر حريرست و گر پرنيان
بناچار حشوش بود در ميان
تو گر پرنياني نيابي مجوش
كرم كار فرماي و حشوم بپوش
ننازم به سرمايهء فضل خويش
به دريوزه آوردهام دست پيش
شنيدم كه در روز اميد و بيم
بدان را به نيكان ببخشد كريم
تو نيز ار بدي بينيم در سخن
به خلق جهان آفرين كار كن
چو بيتي پسند آيدت از هزار
به مردي كه دست از تعنت بدار
همانا كه در پارس انشاي من
چو مشك است كم قيمت اندر ختن
چو بانگ دهل هولم از دور بود
به غيبت درم عيب مستور بود
گل آورد سعدي سوي بوستان
بشوخي و فلفل به هندوستان
چو خرما به شيريني اندوده پوست
چو بازش كني استخواني در اوست
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
07-03-08, 13:53
|
#4 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
ابوبكر بن سعد بن زنگي
ابوبكر بن سعد بن زنگي
مرا طبع از اين نوع خواهان نبود
سر مدحت پادشاهان نبود
ولي نظم كردم به نام فلان
مگر باز گويند صاحبدلان
كه سعدي كه گوي بلاغت ربود
در ايام بوبكر بن سعد بود
سزد گر به دورش بنازم چنان
كه سيد به دوران نوشيروان
جهانبان دين پرور دادگر
نيامد چو بوبكر بعد از عمر
سر سرفرازان و تاج مهان
به دوران عدلش بناز، اي جهان
گر از فتنه آيد كسي در پناه
ندارد جز اين كشور آرامگاه
فطوبي لباب كبيت العتيق
حواليه من كل فج عميق
نديدم چنين گنج و ملك و سرير
كه وقف است بر طفل و درويش و پير
نيامد برش دردناك غمي
كه ننهاد بر خاطرش مرهمي
طلبكار خيرست و اميدوار
خدايا اميدي كه دارد برآر
كله گوشه بر آسمان برين
هنوز از تواضع سرش بر زمين
گدا گر تواضع كند خوي اوست
ز گردن فرازان تواضع نكوست
اگر زيردستي بيفتد چه خاست؟
زبردست افتاده مرد خداست
نه ذكر جميلش نهان ميرود
كه صيت كرم در جهان ميرود
چنويي خردمند فرخ نهاد
ندارد جهان تا جهان است، ياد
نبيني در ايام او رنجهاي
كه نالد ز بيداد سرپنجهاي
كس اين رسم و ترتيب و آيين نديد
فريدون با آن شكوه، اين نديد
از آن پيش حق پايگاهش قوي است
كه دست ضعيفان به جاهش قوي است
چنان سايه گسترده بر عالمي
كه زالي نينديشد از رستمي
همه وقت مردم ز جور زمان
بنالند و از گردش آسمان
در ايام عدل تو، اي شهريار
ندارد شكايت كس از روزگار
به عهد تو ميبينم آرام خلق
پس از تو ندانم سرانجام خلق
هم از بخت فرخنده فرجام تست
كه تاريخ سعدي در ايام تست
كه تا بر فلك ماه و خورشيد هست
در اين دفترت ذكر جاويد هست
ملوك ار نكو نامي اندوختند
ز پيشينگان سيرت آموختند
تو در سيرت پادشاهي خويش
سبق بردي از پادشاهان پيش
سكندر به ديوار رويين و سنگ
بكرد از جهان راه يأجوج تنگ
تو را سد يأجوج كفر از زرست
نه رويين چو ديوار اسكندرست
زبان آوري كاندر اين امن و داد
سپاست نگويد زبانش مباد
زهي بحر بخشايش و كان جود
كه مستظهرند از وجودت وجود
برون بينم اوصاف شاه از حساب
نگنجد در اين تنگ ميدان كتاب
گر آن جمله را سعدي انشا كند
مگر دفتري ديگر املا كند
فروماندم از شكر چندين كرم
همان به كه دست دعا، گسترم
جهانت به كام و فلك يار باد
جهان آفرينت نگهدار باد
بلند اخترت عالم افروخته
زوال اختر دشمنت سوخته
غم از گردش روزگارت مباد
وز انديشه بر دل غبارت مباد
كه بر خاطر پادشاهان غمي
پريشان كند خاطر عالمي
دل و كشورت جمع و معمور باد
ز ملكت پراگندگي دور باد
تنت باد پيوسته چون دين، درست
بدانديش را دل چو تدبير، سست
درونت به تاييد حق شاد باد
دل و دين و اقليمت آباد باد
جهان آفرين بر تو رحمت كناد
دگر هرچه گويم فسانهست و باد
همينت بس از كردگار مجيد
كه توفيق خيرت بود بر مزيد
نرفت از جهان سعد زنگي بدرد
كه چون تو خلف نامبردار كرد
عجب نيست اين فرع ازان اصل پاك
كه جانش بر اوج است و جسمش به خاك
خدايا بر آن تربت نامدار
به فضلت كه باران رحمت ببار
گر از سعد زنگي مثل ماند و ياد
فلك ياور سعد بوبكر باد
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
07-03-08, 13:57
|
#5 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
محمد بن سعد بن ابوبكر
محمد بن سعد بن ابوبكر
اتابك محمد شه نيكبخت
خداوند تاج و خداوند تخت
جوان جوانبخت روشنضمير
به دولت جوان و به تدبير پير
به دانش بزرگ و به همت بلند
به بازو دلير و به دل هوشمند
زهي دولت مادر روزگار
كه رودي چنين پرورد در كنار
به دست كرم آب دريا ببرد
به رفعت محل ثريا ببرد
زهي چشم دولت به روي تو باز
سر شهرياران گردن فراز
صدف را كه بيني ز دردانه پر
نه آن قدر دارد كه يكدانه در
تو آن در مكنون يكدانهاي
كه پيرايهء سلطنت خانهاي
نگهدار يارب به چشم خودش
بپرهيز از آسيب چشم بدش
خدايا در آفاق نامي كنش
به توفيق طاعت گرامي كنش
مقيمش در انصاف و تقوي بدار
مرادش به دنيا و عقبي برآر
غم از دشمن ناپسندت مباد
ز دوران گيتي گزندت مباد
بهشتي درخت آورد چون تو بار
پسر نامجوي و پدر نامدار
ازان خاندان خير بيگانه دان
كه باشند بدگوي اين خاندان
زهي دين و دانش، زهي عدل و داد
زهي ملك و دولت كه پاينده باد
نگنجد كرمهاي حق در قياس
چه خدمت گزارد زبان سپاس؟
خدايا تو اين شاه درويش دوست
كه آسايش خلق در ظل اوست
بسي بر سر خلق پاينده دار
به توفيق طاعت دلش زنده دار
برومند دارش درخت اميد
سرش سبز و رويش به رحمت سپيد
به راه تكلف مرو سعديا
اگر صدق داري بيار و بيا
تو منزل شناسي و شه راهرو
تو حقگوي و خسرو حقايق شنو
چه حاجت كه نه كرسي آسمان
نهي زير پاي قزل ارسلان
مگو پاي عزت بر افلاك نه
بگو روي اخلاص بر خاك نه
بطاعت بنه چهره بر آستان
كه اين است سر جاده راستان
اگر بندهاي سر بر اين در بنه
كلاه خداوندي از سر بنه
به درگاه فرمانده ذوالجلال
چو درويش پيش توانگر بنال
چو طاعت كني لبس شاهي مپوش
چو درويش مخلص برآور خروش
كه پروردگارا توانگر تويي
تواناي درويش پرور تويي
نه كشور خدايم نه فرماندهم
يكي از گدايان اين درگهم
تو بر خير و نيكي دهم دسترس
وگرنه چه خيرآيد از من به كس؟
دعا كن به شب چون گدايان به سوز
اگر ميكني پادشاهي به روز
كمر بسته گردن كشان بر درت
تو بر آستان عبادت سرت
زهي بندگان را خداوندگار
خداوند را بنده حق گزار
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
07-03-08, 13:58
|
#6 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
حكايت
حكايت
حكايت كنند از بزرگان دين
حقيقت شناسان عين اليقين
كه صاحبدلي بر پلنگي نشست
همي راند رهوار و ماري به دست
يكي گفتش: اي مرد راه خداي
بدين ره كه رفتي مرا ره نماي
چه كردي كه درنده رام تو شد
نگين سعادت به نام تو شد؟
بگفت ار پلنگم زبون است و مار
وگر پيل و كركس، شگفتي مدار
تو هم گردن از حكم داور مپيچ
كه گردن نپيچد ز حكم تو هيچ
چو حاكم به فرمان داور بود
خدايش نگهبان و ياور بود
محال است چون دوست دارد تو را
كه در دست دشمن گرارد تو را
ره اين است، روي از طريقت متاب
بنه گام و كامي كه داري بياب
نصيحت كسي سودمند آيدش
كه گفتار سعدي پسند آيدش
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
| Thread Tools |
|
|
| Display Modes |
Linear Mode
|
Posting Rules
|
You may not post new threads
You may not post replies
You may not post attachments
You may not edit your posts
HTML code is Off
|
|
| |