Register FAQ Members List Gallery Search Today's Posts Mark Forums Read

Go Back   Persianhub > Entertainment > General Literature
Reload this Page Boostaane Sa'di (Baabe Aval Dar Adl O Ray,.)
Closed Thread
 
LinkBack Thread Tools Display Modes
Old 17-03-08, 18:08   #21 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت حجاج يوسف



حكايت حجاج يوسف



1
***

حكايت كنند از يكي نيكمرد
كه اكرام حجاج يوسف نكرد

به سرهنگ ديوان نگه كرد تيز
كه نطعش بينداز و ريگش بريز

چو حجت نماند جفا جوي را
بپرخاش در هم كشد روي را

بخنديد و بگريست مرد خداي
عجب داشت سنگين دل تيره راي

چو ديدش كه خنديد و ديگر گريست
بپرسيد كاين خنده و گريه چيست؟

بگفتا هميگريم از روزگار
كه طفلان بيچاره دارم چهار

هميخندم از لطف يزدان پاك
كه مظلوم رفتم نه ظالم به خاك

پسر گفتش: اي نامور شهريار
يكي دست از اين مرد صوفي بدار

كه خلقي بدو روي دارند و پشت
نه راي است خلقي به يك بار كشت

بزرگي و عفو و كرم پيشه كن
ز خردان اطفالش انديشه كن

شنيدم كه نشنيد و خونش بريخت
ز فرمان داور كه داند گريخت؟

بزرگي در آن فكرت آن شب بخفت
به خواب اندرش ديد و پرسيد و گفت:

دمي بيش بر من سياست نراند
عقوبت بر او تا قيامت بماند

نترسي كه پاك اندروني شبي
برآرد ز سوز جگر يا ربي؟

نخفتهست مظلوم از آهش بترس
ز دود دل صبحگاهش بترس

نه ابليس بد كرد و نيكي نديد؟
بر پاك نايد ز تخم پليد

2
***

مزن بانگ بر شيرمردان درشت
چو با كودكان بر نيايي به مشت

يكي پند ميگفت فرزند را
نگهدار پند خردمند را

مكن جور بر خردكان اي پسر
كه يك روزت افتد بزرگي به سر

نميترسي اي گرگ ناقص خرد
كه روزي پلنگيت بر هم درد؟

به خردي درم زور سرپنجه بود
دل زيردستان ز من رنجه بود

بخوردم يكي مشت زورآوران
نكردم دگر زور با لاغرا


***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Sponsored Links
Old 17-03-08, 18:11   #22 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
در نواخت رعيت و رحمت بر افتادگان



در نواخت رعيت و رحمت بر افتادگان



الا تا بغفلت نخفتي كه نوم
حرام است بر چشم سالار قوم

غم زيردستان بخور زينهار
بترس از زبردستي روزگار

نصيحت كه خالي بود از غرض
چو داروي تلخ است، دفع مرض

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:13   #23 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت در اين معني



حكايت در اين معني




يكي را حكايت كنند از ملوك
كه بيماري رشته كردش چو دوك

چنانش در انداخت ضعف حسد
كه ميبرد بر زيردستان حسد

كه شاه ارچه بر عرصه نام آورست
چو ضعف آمد از بيدقي كمترست

نديمي زمين ملك بوسه داد
كه ملك خداوند جاويد باد

در اين شهر مردي مبارك دم است
كه در پارسايي چنويي كم است

نبردند پيشش مهمات كس
كه مقصود حاصل نشد در نفس

نرفتهست هرگز بر او ناصواب
دلي روشن و دعوتي مستجاب

بخوان تا بخواند دعائي بر اين
كه رحمت رسد ز آسمان برين

بفرمود تا مهتران خدم
بخواندند پير مبارك قدم

برفتند و گفتند و آمد فقير
تني محتشم در لباسي حقير

بگفتا دعائي كن اي هوشمند
كه در رشته چون سوزنم پايبند

شنيد اين سخن پير خم بوده پشت
بتندي برآورد بانگي درشت

كه حق مهربان است بر دادگر
ببخشاي و بخشايش حق نگر

دعاي منت كي شود سودمند
اسيران محتاج در چاه و بند؟

تو ناكرده بر خلق بخشايشي
كجا بيني از دولت آسايشي؟

ببايدت عرر خطا خواستن
پس از شيخ صالح دعا خواستن

كجا دست گيرد دعاي ويت
دعاي ستمديدگان در پيت؟

شنيد اين سخن شهريار عجم
ز خشم و خجالت برآمد بهم

برنجيد و پس با دل خويش گفت
چه رنجم؟ حق است اينچه درويش گفت

بفرمود تا هر كه در بند بود
به فرمانش آزاد كردند زود

*

جهانديده بعد از دو ركعت نماز
به داور برآورد دست نياز

كه اي بر فرازنده آسمان
به جنگش گرفتي به صلحش بمان

ولي همچنان بر دعا داشت دست
كه شه سر برآورد و بر پاي جست

تو گويي ز شادي بخواهد پريد
چو طاووس، چون رشته در پا نديد

بفرمود گنجينهء گوهرش
فشاندند در پاي و زر بر سرش

حق از بهر باطل نشايد نهفت
ازان جمله دامن بيفشاند و گفت

مرو با سر رشته بار دگر
مبادا كه ديگر كند رشته سر

چو باري فتادي نگهدار پاي
كه يك بار ديگر نلغزد ز جاي

ز سعدي شنو كاين سخن راست است
نه هر باري افتاده برخاستهست

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:17   #24 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
گفتار اندر بيوفائي دنيا



گفتار اندر بيوفائي دنيا



جهان اي پسر ملك جاويد نيست
ز دنيا وفاداري اميد نيست

نه بر باد رفتي سحرگاه و شام
سرير سليمان عليهالسلام؟

به آخر نديدي كه بر باد رفت؟
خنك آن كه با دانش و داد رفت

كسي زين ميان گوي دولت ربود
كه در بند آسايش خلق بود

بكار آمد آنها كه برداشتند
نه گرد آوريدند و بگراشتند

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:19   #25 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
در تغير روزگار و انتقال مملكت



در تغير روزگار و انتقال مملكت



شنيدم كه در مصر ميري اجل
سپه تاخت بر روزگارش اجل

جمالش برفت از رخ دل فروز
چو خور زرد شد بس نماند ز روز

گزيدند فرزانگان دست فوت
كه در طب نديدند داروي موت

همه تخت و ملكي پريرد زوال
بجز ملك فرمانده لايزال

چو نزديك شد روز عمرش به شب
شنيدند ميگفت در زير لب

كه در مصر چون من عزيزي نبود
چو حاصل همين بود چيزي نبود

جهان گرد كردم نخوردم برش
برفتم چو بيچارگان از سرش

پسنديده رايي كه بخشيد و خورد
جهان از پي خويشتن گرد كرد

در اين كوش تا با تو ماند مقيم
كه هرچ از تو ماند دريغ است و بيم

كند خواجه بر بستر جانگداز
يكي دست كوتاه و ديگر دراز

در آن دم تو را مينمايد به دست
كه دهشت زبانش ز گفتن ببست

كه دستي به جود و كرم كن دراز
دگر دست كوته كن از ظلم و آز

كنونت كه دست است خاري بكن
دگر كي برآري تو دست از كفن؟

بتابد بسي ماه و پروين و هور
كه سر بر نداري ز بالين گور

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:25   #26 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت قزل ارسلان با دانشمند



حكايت قزل ارسلان با دانشمند



قزل ارسلان قلعهاي سخت داشت
كه گردن به الوند بر ميفراشت

نه انديشه از كس نه حاجت به هيچ
چو زلف عروسان رهش پيچ پيچ

چنان نادر افتاده در روضهاي
كه بر لاجوردين طبق بيضهاي

شنيدم كه مردي مبارك حضور
به نزديك شاه آمد از راه دور

حقايق شناسي، جهانديدهاي
هنرمندي، آفاق گرديدهاي؟

بزرگي، زبان آوري كاردان
حكيمي، سخنگوي بسياردان

قزل گفت چندين كه گرديدهاي
چنين جاي محكم دگر ديدهاي؟

بخنديد كاين قلعهاي خرم است
وليكن نپندارمش محكم است

نه پيش از تو گردن كشان داشتند
دمي چند بودند و بگراشتند؟

نه بعد از تو شاهان ديگر برند
درخت اميد تو را برخورند؟

ز دوران ملك پدر ياد كن
دل از بند انديشه آزاد كن

چنان روزگارش به كنجي نشاند
كه بر يك پشيزش تصرف نماند

چو نوميد ماند از همه چيز و كس
اميدش به فضل خدا ماند و بس

بر مرد هشيار دنيا خس است
كه هر مدتي جاي ديگر كس است

چنين گفت شوريدهاي در عجم
به كسري كه اي وارث ملك جم

اگر ملك بر جم بماندي و بخت
تو را چون ميسر شدي تاج و تخت؟

اگر گنج قارون به چنگ آوري
نماند مگر آنچه بخشي، بري

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:29   #27 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت



حكايت



چو الپ ارسلان جان به جانبخش داد
پسر تاج شاهي به سر برنهاد

به تربت سپردندش از تاجگاه
نه جاي نشستن بد آماجگاه

چنين گفت ديوانهاي هوشيار
چو ديدش پسر روز ديگر سوار

زهي ملك و دوران سر در نشيب
پدر رفت و پاي پسر در ركيب

چنين است گرديدن روزگار
سبك سير و بدعهد و ناپايدار

چو ديرينه روزي سرآورد عهد
جوان دولتي سر برآرد ز مهد

منه بر جهان دل كه بيگانهاي است
چو مطرب كه هر روز در خانهاي است

نه لايق بود عيش با دلبري
كه هر بامدادش بود شوهري

نكويي كن امسال چون ده تو راست
كه سال دگر ديگري دهخداست

***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:33   #28 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت پادشاه غور با روستايي



حكايت پادشاه غور با روستايي



شنيدم كه از پادشاهان غور
يكي پادشه خر گرفتي بزور

خران زير بار گران بي علف
به روزي دو مسكين شدندي تلف

چو منعم كند سفله را، روزگار
نهد بر دل تنگ درويش، بار

چو بام بلندش بود خودپرست
كند بول و خاشاك بر بام پست

شنيدم كه باري به عزم شكار
برون رفت بيدادگر شهريار

تگاور به دنبال صيدي براند
شبش درگرفت از حشم دور ماند

بتنها ندانست روي و رهي
بينداخت ناكام شب در دهي

يكي پيرمرد اندر آن ده مقيم
ز پيران مردم شناس قديم

پسر را هميگفت كاي شادبهر
خرت را مبر بامدادان به شهر

كه آن ناجوانمرد برگشته بخت
كه تابوت بينمش بر جاي تخت

كمر بسته دارد به فرمان ديو
به گردون بر از دست جورش غريو

در اين كشور آسايش و خرمي
نديد و نبيند به چشم آدمي

مگر اين سيه نامهء بيصفا
به دوزخ برد لعنت اندر قفا

پسر گفت: راه درازست و سخت
پياده نيارم شد اي نيكبخت

طريقي بينديش و رايي بزن
كه راي تو روشن تر از راي من

پدر گفت: اگر پند من بشنوي
يكي سنگ برداشت بايد قوي

زدن بر خر نامور چند بار
سر و دست و پهلوش كردن فگار

مگر كان فرومايهء زشت كيش
به كارش نيايد خر لنگ ريش

چو خضر پيمبر كه كشتي شكست
وز او دست جبار ظالم ببست

به سالي كه در بحر كشتي گرفت
بسي سالها نام زشتي گرفت

*

تفو بر چنان ملك و دولت كه راند
كه شنعت بر او تا قيامت بماند

پسر چون شنيد اين حديث از پدر
سر از خط فرمان نبردش بدر

فرو كوفت بيچاره خر را به سنگ
خر از دست عاجز شد از پاي لنگ

پدر گفتش اكنون سر خويش گير
هر آن ره كه ميبايدت پيش گير

پسر در پي كاروان اوفتاد
ز دشنام چندان كه دانست داد

وز اين سو پدر روي در آستان
كه يارب به سجاده راستان

كه چندان امانم ده از روزگار
كز اين نحس ظالم برآيد دمار

اگر من نبينم مر او را هلاك
شب گور چشمم نخسبد به خاك

اگر مار زايد زن باردار
به از آدمي زاده ديوسار

زن از مرد موذي ببسيار به
سگ از مردم مردمآزار به

مخنث كه بيداد با خود كند
ازان به كه با ديگري بد كند

شه اين جمله بشنيد و چيزي نگفت
ببست اسب و سر بر نمد زين بخفت

همه شب به بيداري اختر شمرد
ز سودا و انديشه خوابش نبرد

چو آواز مرغ سحر گوش كرد
پريشاني شب فراموش كرد

سواران همه شب همي تاختند
سحرگه پي اسب بشناختند

بر آن عرصه بر اسب ديدند و شاه
پياده دويدند يكسر سپاه

به خدمت نهادند سر بر زمين
چو دريا شد از موج لشكر، زمين

يكي گفتش از دوستان قديم
كه شب حاجبش بود و روزش نديم

رعيت چه نزلت نهادند دوش؟
كه ما را نه چشم آرميد و نه گوش

شهنشه نيارست كردن حديث
كه بر وي چه آمد ز خبث خبيث

*

هم آهسته سر برد پيش سرش
فرو گفت پنهان به گوش اندرش

كسم پاي مرغي نياورد پيش
ولي دست خر رفت از اندازه بيش

بزرگان نشستند و خوان خواستند
بخوردند و مجلس بياراستند

چو شور و طرب در نهاد آمدش
ز دهقان دوشينه ياد آمدش

بفرمود و جستند و بستند سخت
بخواري فگندند در پاي تخت

سيه دل برآهخت شمشير تيز
ندانست بيچاره راه گريز

سر نااميدي برآورد و گفت
نشايد شب گور در خانه خفت

نه تنها منت گفتم اي شهريار
كه برگشته بختي و بد روزگار

چرا خشم بر من گرفتي و بس؟
منت پيش گفتم، همه خلق پس

چو بيداد كردي توقع مدار
كه نامت به نيكي رود در ديار

ور ايدون كه دشخوارت آمد سخن
دگر هرچه دشخوارت آيد مكن

تو را چاره از ظلم برگشتن است
نه بيچاره بيگنه كشتن است

مرا پنج روز دگر مانده گير
دو روز دگر عيش خوش رانده گير

نماند ستمگار بد روزگار
بماند بر او لعنت پايدار

تو را نيك پندست اگر بشنوي
وگر نشنوي خود پشيمان شوي

بدان كي ستوده شود پادشاه
كه خلقش ستايند در بارگاه؟

چه سود آفرين بر سر انجمن
پس چرخه نفرين كنان پيرزن؟

همي گفت و شمشير بالاي سر
سپر كرده جان پيش تير قدر

نبيني كه چون كارد بر سر بود
قلم را زبانش روان تر بود

شه از مستي غفلت آمد به هوش
به گوشش فرو گفت فرخ سروش

*

كز اين پير دست عقوبت بدار
يكي كشته گير از هزاران هزار

زماني سرش در گريبان بماند
پس آنگه به عفو آستين برفشاند

به دستان خود بند از او برگرفت
سرش را ببوسيد و در بر گرفت

بزرگيش بخشيد و فرماندهي
ز شاخ اميدش برآمد بهي

به گيتي حكايت شد اين داستان
رود نيكبخت از پي راستان

بياموزي از عاقلان حسن خوي
نه چندان كه از جاهل عيب جوي

ز دشمن شنو سيرت خود كه دوست
هرآنچ از تو آيد به چشمش نكوست

وبال است دادن به رنجور قند
كه داروي تلخش بود سودمند

ترش روي بهتر كند سرزنش
كه ياران خوش طبع شيرين منش

از اين به نصيحت نگويد كست
اگر عاقلي يك اشارت بست


***


__________________


*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
Gole_Orkide is offline  
Digg this Post!Add Post to del.icio.usBookmark Post in TechnoratiFurl this Post!
Old 17-03-08, 18:37   #29 (permalink)
Publisher
 
Gole_Orkide's Avatar
 
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
حكايت مأمون با كنيزك



حكايت مأمون با كنيزك



چو دور خلافت به مأمون رسيد
يكي ماه پيكر كنيزك خريد

به چهر آفتابي، به تن گلبني
به عقل خردمند بازي كني

به خون عزيزان فرو برده چنگ
سر انگشتها كرده عناب رنگ

بر ابروي عابد فريبش خضاب
چو قوس قزح بود بر آفتاب

شب خلوت آن لعبت حور زاد
مگر تن در آغوش مأمون نداد

گرفت آتش خشم در وي عظيم
سرش خواست كردن چو جوزا دو نيم

بگفتا سر اينك به شمشير تيز
بينداز و با من مكن خفت و خيز

بگفت از كه بر دل گزند آمدت؟
چه خصلت ز من ناپسند آمدت؟

بگفت ار كشي ور شكافي سرم
ز بوي دهانت به رنج اندرم

كشد تير پيكار و تيغ ستم
به يك بار و بوي دهن دم به دم

شنيد اين سخن سرور نيكبخت
برآشفت نيك و برنجيد سخت

همه شب در اين فكر بود و نخفت
دگر روز با هوشمندان بگفت

طبيعت شناسان هر كشوري
سخن گفت با هر يك از هر دري

دلش گرچه در حال از او رنجه شد
دوا كرد و خوشبوي چون غنچه شد

پري چهره را همنشين كرد و دوست
كه اين عيب من گفت، يار من اوست

به نزد من آن كس نكوخواه تست
كه گويد فلان خار در راه تست

به گمراه گفتن نكو ميروي
جفائي تمام است و جوري قوي

هر آنگه كه عيبت نگويند پيش
هنرداني از جاهلي عيب خويش

مگو شهد شيرين شكر فايق است
كسي را كه سقمونيا لايق است

چه خوش گفت يك روز دارو فروش:
شفا بايدت داروي تلخ نوش

*

اگر شربتي بايدت سودمند
ز سعدي ستان تلخ داروي پند

به پرويزن مع