 |
|
13-03-08, 16:29
|
#1 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
Boostaane Sa'di (Baabe Aval Dar Adl O Ray,.)
http://www.persianhub.org/general-li...hodaavand.html
سر آغاز
1
***
شنيدم كه در وقت نزع روان
به هرمز چنين گفت نوشيروان
كه خاطر نگهدار درويش باش
نه در بند آسايش خويش باش
نياسايد اندر ديار تو كس
چو آسايش خويش جويي و بس
نيايد به نزديك دانا پسند
شبان خفته و گرگ در گوسفند
برو پاس درويش محتاج دار
كه شاه از رعيت بود تاجدار
رعيت چو بيخند و سلطان درخت
درخت، اي پسر، باشد از بيخ سخت
مكن تا تواني دل خلق ريش
وگر ميكني ميكني بيخ خويش
اگر جادهاي بايدت مستقيم
ره پارسايان اميدست و بيم
طبيعت شود مرد را بخردي
به اميد نيكي و بيم بدي
گر اين هر دو در پادشه يافتي
در اقليم و ملكش پنه يافتي
كه بخشايش آرد بر اميدوار
به اميد بخشايش كردگار
گزند كسانش نيايد پسند
كه ترسد كه در ملكش آيد گزند
وگر در سرشت وي اين خوي نيست
در آن كشور آسودگي بوي نيست
اگر پاي بندي رضا پيش گير
وگر يك سواره سر خويش گير
فراخي در آن مرز و كشور مخواه
كه دلتنگ بيني رعيت ز شاه
ز مستكبران دلاور بترس
ازان كو نترسد ز داور بترس
دگر كشور آباد بيند به خواب
كه دارد دل اهل كشور خراب
خرابي و بدنامي آيد ز جور
رسد پيش بين اين سخن را به غور
رعيت نشايد به بيداد كشت
كه مر سلطنت را پناهند و پشت
مراعات دهقان كن از بهر خويش
كه مزدور خوشدل كند كار بيش
مروت نباشد بدي با كسي
كز او نيكويي ديده باشي بسي
2
***
شنيدم كه خسرو به شيرويه گفت
در آن دم كه چشمش زديدن بخفت
برآن باش تا هرچه نيت كني
نظر در صلاح رعيت كني
الا تا نپيچي سر از عدل و راي
كه مردم ز دستت نپيچند پاي
گريزد رعيت ز بيدادگر
كند نام زشتش به گيتي سمر
بسي بر نيايد كه بنياد خود
بكند آن كه بنهاد بنياد بد
خرابي كند مرد شمشير زن
نه چندان كه دود دل طفل و زن
چراغي كه بيوه زني برفروخت
بسي ديده باشي كه شهري بسوخت
ازان بهرهورتر در آفاق نيست
كه در ملكراني بانصاف زيست
چو نوبت رسد زين جهان غربتش
ترحم فرستند بر تربتش
بدو نيك مردم چو ميبگررند
همان به كه نامت به نيكي برند
3
***
خدا ترس را بر رعيت گمار
كه معمار ملك است پرهيزگار
بد انديش تست آن و خونخوار خلق
كه نفع تو جويد در آزار خلق
رياست به دست كساني خطاست
كه از دستشان دستها برخداست
نكو كار پرور نبيند بدي
چو بد پروري خصم خون خودي
مكافات موذي به مالش مكن
كه بيخش برآورد بايد ز بن
مكن صبر بر عامل ظلم دوست
چه از فربهي بايدش كند پوست
سر گرگ بايد هم اول بريد
نه چون گوسفندان مردم دريد
4
***
چه خوش گفت بازارگاني اسير
چو گردش گرفتند دزدان به تير
چو مردانگي آيد از رهزنان
چه مردان لشكر، چه خيل زنان
شهنشه كه بازارگان را بخست
در خير بر شهر و لشكر ببست
كي آن جا دگر هوشمندان روند
چو آوازه رسم بد بشنوند؟
نكو بايدت نام و نيكو قبول
نكودار بازارگان و رسول
بزرگان مسافر بجان پرورند
كه نام نكويي به عالم برند
تبه گردد آن مملكت عن قريب
كز او خاطر آزرده آيد غريب
غريب آشنا باش و سياح دوست
كه سياح جلاب نام نكوست
نكودار ضيف و مسافر عزيز
وز آسيبشان بر حرر باش نيز
ز بيگانه پرهيز كردن نكوست
كه دشمن توان بود در زي دوست
5
***
قديمان خود را بيفزاي قدر
كه هرگز نيايد ز پرورده غدر
چو خدمتگزاريت گردد كهن
حق ساليانش فرامش مكن
گر او را هرم دست خدمت ببست
تو را بر كرم همچنان دست هست
شنيدم كه شاپور دم در كشيد
چو خسرو به رسمش قلم دركشيد
چو شد حالش از بينوايي تباه
نبشت اين حكايت به نزديك شاه
چو برل تو كردم جواني خويش
به هنگام پيري مرانم ز پيش
6
***
غريبي كه پر فتنه باشد سرش
ميازار و بيرون كن از كشورش
تو گر خشم بروي نگيري رواست
كه خود خوي بد دشمنش در قفاست
وگر پارسي باشدش زاد بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت
نشايد بلا بر دگر كس گماشت
كه گويند برگشته باد آن زمين
كز او مردم آيند بيرون چنين
7
***
عمل گر دهي مرد منعم شناس
كه مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوش
از او بر نيايد دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
ببايد بر او ناظري بر گماشت
ور او نيز در ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر كن و ناظرش
خدا ترس بايد امانت گزار
امين كز تو ترسد امينش مدار
امين بايد از داور انديشناك
نه از رفع ديوان و زجر و هلاك
بيفشان و بشمار و فارغ نشين
كه از صد يكي را نبيني امين
دو همجنس ديرينه را همقلم
نبايد فرستاد يك جا بهم
چه داني كه همدست گردند و يار
يكي دزد باشد، يكي پردهدار
چو دزدان زهم باك دارند و بيم
رود در ميان كارواني سليم
8
***
يكي را كه معزول كردي ز جاه
چو چندي برآيد ببخشش گناه
بر آوردن كام اميدوار
به از قيد بندي شكستن هزار
نويسنده را گر ستون عمل
بيفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
و گر خشم بروي نگيري رواست
كه خود خوي بد دشمنش در قفاست
وگر پارسي باشدش زاد بوم
به صنعاش مفرست و سقلاب و روم
هم آن جا امانش مده تا به چاشت
نشايد بلا بر دگر كس گماشت
كه گويند برگشته باد آن زمين
كز او مردم آيند بيرون چنين
9
***
عمل گر دهي مرد منعم شناس
كه مفلس ندارد ز سلطان هراس
چو مفلس فرو برد گردن به دوش
از او بر نيايد دگر جز خروش
چو مشرف دو دست از امانت بداشت
ببايد بر او ناظري بر گماشت
ور او نيز در ساخت با خاطرش
ز مشرف عمل بر كن و ناظرش
خدا ترس بايد امانت گزار
امين كز تو ترسد امينش مدار
امين بايد از داور انديشناك
نه از رفع ديوان و زجر و هلاك
بيفشان و بشمار و فارغ نشين
كه از صد يكي را نبيني امين
دو همجنس ديرينه را همقلم
نبايد فرستاد يك جا بهم
چه داني كه همدست گردند و يار
يكي دزد باشد، يكي پردهدار
چو دزدان زهم باك دارند و بيم
رود در ميان كارواني سليم
10
***
يكي را كه معزول كردي ز جاه
چو چندي برآيد ببخشش گناه
بر آوردن كام اميدوار
به از قيد بندي شكستن هزار
نويسنده را گر ستون عمل
بيفتد، نبرد طناب امل
به فرمانبران بر شه دادگر
پدروار خشم آورد بر پسر
گهش ميزند تا شود دردناك
گهي ميكند آبش از ديده پاك
چو نرمي كني خصم گردد دلير
وگر خشم گيري شوند از تو سير
درشتي و نرمي بهم در به است
چو رگزن كه جراح و مرهم نه است
جوانمرد و خوش خوي و بخشنده باش
چو حق بر تو پاشد تو بر خلق پاش
نيامد كس اندر جهان كو بماند
مگر آن كز او نام نيكو بماند
نمرد آن كه ماند پس از وي بجاي
پل و خاني و خان و مهمان سراي
هر آن كو نماند از پسش يادگار
درخت وجودش نياورد بار
وگر رفت و آثار خيرش نماند
نشايد پس مرگش الحمد خواند
11
***
چو خواهي كه نامت بود جاودان
مكن نام نيك بزرگان نهان
همين نقش بر خوان پس از عهد خويش
كه ديدي پس از عهد شاهان پيش
همين كام و ناز و طرب داشتند
به آخر برفتند و بگراشتند
يكي نام نيكو ببرد از جهان
يكي رسم بد ماند از او جاودان
12
***
به سمع رضا مشنو ايراي كس
وگر گفته آيد به غورش برس
گنهكار را عرر نسيان بنه
چو زنهار خواهند زنهار ده
گر آيد گنهكاري اندر پناه
نه شرط است كشتن به اول گناه
چو باري بگفتند و نشنيد پند
دگر گوش مالش به زندان و بند
وگر پند و بندش نيايد بكار
درختي خبيث است بيخش برآر
چو خشم آيدت بر گناه كسي
تأمل كنش در عقوبت بسي
كه سهل است لعل بدخشان شكست
شكسته نشايد دگرباره بست
***
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
13-03-08, 16:42
|
#2 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
حكايت در تدبير و تأخير در سياست
حكايت در تدبير و تأخير در سياست
ز درياي عمان برآمد كسي
سفر كرده هامون و دريا بسي
عرب ديده و ترك و تاجيك و روم
ز هر جنس در نفس پاكش علوم
جهان گشته و دانش اندوخته
سفر كرده و صحبت آموخته
به هيكل قوي چون تناور درخت
وليكن فرو مانده بي برگ سخت
دو صد رقعه بالاي هم دوخته
ز حراق و او در ميان سوخته
به شهري درآمد ز دريا كنار
بزرگي در آن ناحيت شهريار
كه طبعي نكونامي انديش داشت
سر عجز بر پاي درويش داشت
بشستند خدمتگزاران شاه
سر و تن به حمامش از گرد راه
چو بر آستان ملك سر نهاد
نيايش كنان دست بر بر نهاد
درآمد به ايوان شاهنشهي
كه بختت جوان باد و دولت رهي
نرفتم در اين مملكت منزلي
كز آسيبت آزرده ديدم دلي
ملك را همين ملك پيرايه بس
كه راضي نگرد به آزار كس
نديدم كسي سرگران از شراب
مگر هم خرابات ديدم خراب
سخن گفت و دامان گوهر فشاند
به نطقي كه شاه آستين برفشاند
پسند آمدش حسن گفتار مرد
به نزد خودش خواند و اكرام كرد
زرش داد و گوهر به شكر قدوم
بپرسيدش از گوهر و زاد بوم
بگفت آنچه پرسيدش از سرگرشت
به قربت ز ديگر كسان بر گرشت
ملك با دل خويش در گفت و گو
كه دست وزارت سپارد بدو
وليكن بتدريج تا انجمن
به سستي نخندند بر راي من
به عقلش ببايد نخست آزمود
بقدر هنر پايگاهش فزود
*
برد بر دل از جور غم بارها
كه نا آزموده كند كارها
نظر كن چو سوفار داري به شست
نه آنگه كه پرتاب كردي ز دست
چو يوسف كسي در صلاح و تميز
به يك سال بايد كه گردد عزيز
به ايام تا بر نيايد بسي
نشايد رسيدن به غور كسي
زهر نوعي اخلاق او كشف كرد
خردمند و پاكيزه دين بود مرد
نكو سيرتش ديد و روشن قياس
سخن سنج و مقدار مردم شناس
به راي از بزرگان مهش ديد و بيش
نشاندش زبردست دستور خويش
چنان حكمت و معرفت كار بست
كه از امر و نهيش دروني نخست
در آورد ملكي به زير قلم
كز او بر وجودي نيامد الم
زبان همه حرف گيران ببست
كه حرفي بدش برنيامد ز دست
حسودي كه يك جو خيانت نديد
به كارش به تابه چو گندم تپيد
ز روشن دلش ملك پرتو گرفت
وزير كهن را غم نو گرفت
نديد آن خردمند را رخنهاي
كه در وي تواند زدن طعنهاي
امين و بد انديش طشتند و مور
نشايد در او رخنه كردن بزور
ملك را دو خورشيد طلعت غلام
به سر بر، كمر بسته بودي مدام
دو پاكيزه پيكر چو حور و پري
چو خورشيد و ماه از سديگر بري
دو صورت كه گفتي يكي نيست بيش
نموده در آيينه همتاي خويش
سخنهاي داناي شيرين سخن
گرفت اندر آن هر دو شمشاد بن
چو ديدند كاوصاف و خلقش نكوست
بطبعش هواخواه گشتند و دوست
در او هم اثر كرد ميل بشر
نه ميلي چو كوتاه بينان به شر
*
از آسايش آنگه خبر داشتي
كه در روي ايشان نظر داشتي
چو خواهي كه قدرت بماند بلند
دل، اي خواجه، در ساده رويان مبند
وگر خود نباشد غرض در ميان
حرر كن كه دارد به هيبت زيان
وزير اندر اين شمهاي راه برد
بخبث اين حكايت بر شاه برد
كه اين را ندانم چه خوانند و كيست!
نخواهد بسامان در اين ملك زيست
سفر كردگان لاابالي زيند
كه پرورده ملك و دولت نيند
شنيدم كه با بندگانش سرست
خيانت پسندست و شهوت پرست
نشايد چنين خيره روي تباه
كه بد نامي آرد در ايوان شاه
مگر نعمت شه فرامش كنم
كه بينم تباهي و خامش كنم
به پندار نتوان سخن گفت زود
نگفتم تو را تا يقينم نبود
ز فرمانبرانم كسي گوش داشت
كه آغوش رومي در آغوش داشت
من اين گفتم اكنون ملك راست راي
چنان كازمودم تو نيز آزماي
به ناخوب تر صورتي شرح داد
كه بد مرد را نيكروزي مباد
بدانديش بر خرده چون دست يافت
درون بزرگان به آتش بتافت
به خرده توان آتش افروختن
پس آنگه درخت كهن سوختن
ملك را چنان گرم كرد اين خبر
كه جوشش برآمد چو مرجل به سر
غضب دست در خون درويش داشت
وليكن سكون دست در پيش داشت
كه پرورده كشتن نه مردي بود
ستم در پي داد، سردي بود
ميازار پرورده خويشتن
چو تير تو دارد به تيرش مزن
به نعمت نبايست پروردنش
چو خواهي به بيداد خون خوردنش
*
از او تا هنرها يقينت نشد
در ايوان شاهي قرينت نشد
كنون تا يقينت نگردد گناه
به گفتار دشمن گزندش مخواه
ملك در دل اين راز پوشيده داشت
كه قول حكيمان نيوشيده داشت
دل است، اي خردمند، زندان راز
چو گفتي نيايد به زنجير باز
نظر كرد پوشيده در كار مرد
خلل ديد در راه هشيار مرد
كه ناگه نظر زي يكي بنده كرد
پري چهره بر زير لب خنده كرد
دو كس را كه با هم بود جان و هوش
حكايت كنانند و ايشان خموش
چو ديده به ديدار كردي دلير
نگردي چو مستسقي از دجله سير
ملك را گمان بدي راست شد
ز سودا بر او خشمگين خواست شد
هم از حسن تدبير و راي تمام
باهستگي گفتش اي نيك نام
تو را من خردمند پنداشتم
بر اسرار ملكت امين داشتم
گمان بردمت زيرك و هوشمند
ندانستمت خيره و ناپسند
چنين مرتفع پايه جاي تو نيست
گناه از من آمد خطاي تو نيست
كه چون بدگهر پرورم لاجرم
خيانت روا داردم در حرم
برآورد سر مرد بسياردان
چنين گفت با خسرو كاردان
مرا چون بود دامن از جرم پاك
نيايد ز خبث بدانديش باك
به خاطر درم هرگز اين ظن نرفت
ندانم كه گفت اينچه بر من نرفت
شهنشاه گفت: آنچه گفتم برت
بگويند خصمان به روي اندرت
چنين گفت با من وزير كهن
تو نيز آنچه داني بگوي و بكن
بخنديد و انگشت بر لب گرفت
كز او هرچه آيد نيايد شگفت
*
حسودي كه بيند بجاي خودم
كجا بر زبان آورد جز بدم
من آن ساعت انگاشتم دشمنش
كه خسرو فروتر نشاند از منش
چو سلطان فضيلت نهد بر ويم
نداني كه دشمن بود در پيم؟
مرا تا قيامت نگيرد بدوست
چو بيند كه در عز من ذل اوست
بر اينت بگويم حديثي درست
اگر گوش با بنده داري نخست
2
***
ندانم كجا ديدهام در كتاب
كه ابليس را ديد شخصي به خواب
به بالا صنوبر، به ديدن چو حور
چو خورشيدش از چهره ميتافت نور
فرا رفت و گفت: اي عجب، اين تويي
فرشته نباشد بدين نيكويي
تو كاين روي داري به حسن قمر
چرا در جهاني به زشتي سمر؟
چرا نقش بندت در ايوان شاه
دژم روي كردهست و زشت و تباه؟
شنيد اين سخن بخت برگشته ديو
بزاري برآورد بانگ و غريو
كه اي نيكبخت اين نه شكل من است
وليكن قلم در كف دشمن است
3
***
مرا همچنين نام نيك است ليك
ز علت نگويد بدانديش نيك
وزيري كه جاه من آبش بريخت
به فرسنگ بايد ز مكرش گريخت
وليكن نينديشم از خشم شاه
دلاور بود در سخن، بيگناه
اگر محتسب گردد آن را غم است
كه سنگ ترازوي بارش كم است
چو حرفم برآمد درست از قلم
مرا از همه حرف گيران چه غم؟
ملك در سخن گفتنش خيره ماند
سر دست فرماندهي برفشاند
*
كه مجرم به زرق و زبان آوري
ز جرمي كه دارد نگردد بري
ز خصمت همانا كه نشنيدهام
نه آخر به چشم خودت ديدهام؟
كز اين زمره خلق در بارگاه
نميباشدت جز در اينان نگاه
بخنديد مرد سخنگوي و گفت
حق است اين سخن، حق نشايد نهفت
در اين نكتهاي هست اگر بشنوي
كه حكمت روان باد و دولت قوي
نبيني كه درويش بي دستگاه
بحسرت كند در توانگر نگاه
مرا دستگاه جواني برفت
به لهو و لعب زندگاني برفت
ز ديدار اينان ندارم شكيب
كه سرمايه داران حسنند و زيب
مرا همچنين چهره گلپام بود
بلورينم از خوبي اندام بود
در اين غايتم رشت بايد كفن
كه مويم چو پنبه است و دوكم بدن
مرا همچنين جعد شبرنگ بود
قبا در بر از فربهي تنگ بود
دو رسته درم در دهن داشت جاي
چو ديواري از خشت سيمين بپاي
كنونم نگه كن به وقت سخن
بيفتاده يك يك چو سور كهن
در اينان بحسرت چرا ننگرم؟
كه عمر تلف كرده ياد آورم
برفت از من آن روزهاي عزيز
بپايان رسد ناگه اين روز نيز
چو دانشور اين در معني بسفت
بگفت اين كز اين به محال است گفت
در اركان دولت نگه كرد شاه
كز اين خوبتر لفظ و معني مخواه
كسي را نظر سوي شاهد رواست
كه داند بدين شاهدي عرر خواست
بعقل ار نه آهستگي كردمي
به گفتار خصمش بيازردمي
بتندي سبك دست بردن به تيغ
به دندان برد پشت دست دريغ
*
ز صاحب غرض تا سخن نشنوي
كه گر كار بندي پشيمان شوي
نكونام را جاه و تشريف و مال
بيفزود و، بدگوي را گوشمال
به تدبير دستور دانشورش
به نيكي بشد نام در كشورش
به عدل و كرم سالها ملك راند
برفت و نكونامي از وي بماند
چنين پادشاهان كه دين پرورند
به بازوي دين، گوي دولت برند
از آنان نبينم در اين عهد كس
وگر هست بوبكر سعدست و بس
بهشتي درختي تو، اي پادشاه
كه افگندهاي سايه يك ساله راه
طمع بود در بخت نيك اخترم
كه بال هماي افگند بر سرم
خرد گفت دولت نبخشد هماي
گر اقبال خواهي در اين سايه آي
خدايا برحمت نظر كردهاي
كه اين سايه بر خلق گستردهاي
دعا گوي اين دولتم بندهوار
خدايا تو اين سايه پايندهدار
صواب است پيش از كشش بند كرد
كه نتوان سر كشته پيوند كرد
خداوند فرمان و راي و شكوه
ز غوغاي مردم نگردد ستوه
سر پر غرور از تحمل تهي
حرامش بود تاج شاهنشهي
نگويم چو جنگ آوري پاي دار
چو خشم آيدت عقل بر جاي دار
تحمل كند هر كه را عقل هست
نه عقلي كه خشمش كند زيردست
چو لشكر برون تاخت خشم از كمين
نه انصاف ماند نه تقوي نه دين
نديدم چنين ديو زير فلك
كز او ميگريزند چندين ملك
***
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
15-03-08, 11:21
|
#3 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
گفتار اندر بخشايش بر ضعيفان
گفتار اندر بخشايش بر ضعيفان
1
***
نه بر حكم شرع آب خوردن خطاست
وگر خون به فتوي بريزي رواست
كرا شرع فتوي دهد بر هلاك
الا تا نداري ز كشتنش باك
وگر داني اندر تبارش كسان
برايشان ببخشاي و راحت رسان
گنه بود مرد ستمگاره را
چه تاوان زن و طفل بيچاره را؟
2
***
تنت زورمندست و لشكر گران
وليكن در اقليم دشمن مران
كه وي بر حصاري گريزد بلند
رسد كشوري بي گنه را گزند
3
***
نظر كن در احوال زندانيان
كه ممكن بود بيگنه در ميان
4
***
چو بازارگان در ديارت بمرد
به مالش خساست بود دستبرد
كزان پس كه بر وي بگريند زار
بهم باز گويند خويش و تبار
كه مسكين در اقليم غربت بمرد
متاعي كز او ماند ظالم ببرد
بينديش ازان طفلك بي پدر
وز آه دل دردمندش حرر
بسا نام نيكوي پنجاه سال
كه يك نام زشتش كند پايمال
پسنديده كاران جاويد نام
تطاول نكردند بر مال عام
بر آفاق اگر سر بسر پادشاست
چو مال از توانگر ستاند گداست
بمرد از تهيدستي آزاد مرد
ز پهلوي مسكين شكم پر نكرد
__________________
*Asraare Azal Raa Na To Daanio Na Man, Vin Halle Moammaa NA To Daanio Na Man,.
*Hast Az Pase Parde GoftoGooye ManO To, Chon Parde Bar Oftad Na To Maanio Na Man,.
|
|
|
15-03-08, 11:23
|
#4 (permalink)
|
|
Publisher
Join Date: Jan 2006
Location: No¿waY
Posts: 12,989
Credits: 36,822
Thanks: 251
Thanked 3,949 Times in 1,479 Posts
|
در معني شفقت بر حال رعيت
در معني شفقت بر حال رعيت
1
***
شنيدم كه فرماندهي دادگر
قبا داشتي هر دو روي آستر
يكي گفتش اي خسرو نيكروز
ز ديباي چيني قبايي بدوز
بگفت اين قدر ستر و آسايش است
وز اين بگرري زيب و آرايش است
نه از بهر آن ميستانم خراج
كه زينت كنم بر خود و تخت و تاج
چو همچون زنان حله در تن كنم
بمردي كجا دفع دشمن كنم؟
مرا هم ز صد گونه آز و هواست
وليكن خزينه نه تنها مراست
خزاين پر از بهر لشكر بود
نه از بهر آذين و زيور بود
2
***
سپاهي كه خوشدل نباشد ز شاه
ندارد حدود ولايت نگاه
چو دشمن خر روستايي برد
ملك باج و ده يك چرا ميخورد؟
مخالف خرش برد و سلطان خراج
چه اقبال ماند در آن تخت و تاج؟
مروت نباشد بر افتاده زور
برد مرغدون دانه از پيش مور
رعيت درخت است اگر پروري
به كام دل دوستان برخوري
به بيرحمي از بيخ و بارش مكن
كه نادان كند حيف بر خويشتن
كسان برخورند از جواني و بخت
كه با زيردستان نگيرند سخت
اگر زيردستي درآيد ز پاي
حرر كن ز ناليدنش بر خداي
3
***
چو شايد گرفتن بنرمي ديار
به پيكار خون از مشامي ميار
به مردي كه ملك سراسر زمين
نيرزد كه خوني چكد بر زمين
شنيدم كه جمشيد فرخ سرشت
به سرچشمهاي بر به سنگي نبشت
بر اين چشمه چون ما بسي دم زدند
برفتند چون چشم بر هم زدند
گرفتيم عالم به مردي و زور
وليكن نبرديم با خود به گور
4
| |