|
|
#1 (permalink) |
|
Member
Join Date: Aug 2008
Location: shahre ashegha
Posts: 41
Credits: 1,785
Thanks: 19
Thanked 55 Times in 26 Posts
|
با تو سخن می گویم
خدایا! من همانی هستم که وقت و بی وقت مزاحمت می شوم؛ همانی که وقتی دلش می گیرد و بغضش می ترکد، می آید سراغت. من همانی ام که همیشه دعاهای عجیب و غریب می کند و چشمهایش را می بندد و می گوید: من این حرفها سرم نمی شود. باید دعایم را مستجاب کنی.
همانی که گاهی لج می کند و گاهی خودش را برایت لوس می کند؛ البته گاهی هم خودخواه، گاهی هم دروغگو. حالا یادت آمد من کی هستم؟ امیدوارم بین این همه آدمی که داری، بتوانی من یکی را تشخیص بدهی. البته می دانم که مرا خیلی خوب می شناسی. تو اسم مرا می دانی. می دانی کجا زندگی می کنم اما ... خدایا! اما من هیچ چی از تو نمی دانم. هیچ چی که دروغ است؛ چرا، یک کمی می دانم. اما این یک کمی خیلی کم است. راستش من این دفتر را برای همین خریده ام. آخر می دانی، من مدتهاست که می خواهم چیزهایی برایت بنویسم. البته من همیشه با تو حرف زده ام. باز هم حرف می زنم. اما راستش چند وقتی است که چند تا تصمیم جدید گرفته ام. دوست دارم عوض بشوم؛ دوست دارم بزرگ بشوم؛ دوست دارم بهتر باشم. من یک عالم سوال دارم؛ سوالهایی که هیچ کس جوابش را بلد نیست. دوست دارم تو جوابم را بدهی. نمی دانم، شاید هم من اصلاً هیچ سوالی ندارم و می خواهم تو به من سوالهایی تازه یاد بدهی. اما باید قول بدهی کمکم کنی! قول می دهی؟ راستی، یادت باشد این دفتر یک رازست خدا! راز من و تو. خواهش می کنم درباره این دفتر به کسی چیزی نگو؛ حتی به مادرم. از یک جایی شروع کن. تو هم یک جوری سر صحبت را با خدا وا کن. یک کم از خودت بگو. درست است که خدا خوب تو را می شناسد، اما عیبی هم ندارد خودت را به او معرفی کنی. راستی تو چه برنامه ای داری؟ می خواهی توی این دفتر چه کار کنی؟ به خدا چه می خواهی بگویی؟ چه می خواهی برایش بنویسی؟ |
|
|
|
|
|
#2 (permalink) |
|
Forum Ace
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() Join Date: Nov 2009
Location: شهر سكوت
Posts: 82
Credits: 1,075
Thanks: 55
Thanked 21 Times in 17 Posts
|
خدایا امروز منم که در خانه شروع خسته از راهی دراز وا مانده ام با کوله باری از وحشت با دستانی بی رمق و لرزان
با چشمانی پر از غم و با قلبی سرشار از حسرت .. چه کنم در این کوره راه بی فانوس؟ دستم را بگیر
__________________
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا؟ شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا برگردم ؟ حق برگشتن را زتنم دزدیدند |
|
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
Forum Ace
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() Join Date: Nov 2009
Location: شهر سكوت
Posts: 82
Credits: 1,075
Thanks: 55
Thanked 21 Times in 17 Posts
|
شاید بغضم مانند بغضی است که همه عاشقان در گلو دارند
و نگاهم مانند نگاهی است که فقط به آسمان دوخته شده است قفسه سینه ام فریادهایم را در خود حبس کرده آسمان چشمانم ابری است در این هنگام زمزمه دلتنگیم فقط خداست پس بار الها بشنو دعایم را ، آن گاه که به درگاهت دعا می کنم ؛ و صدای ناله ام ، هنگامی که تو را صدا می کنم
__________________
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا؟ شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا برگردم ؟ حق برگشتن را زتنم دزدیدند |
|
|
|
![]() |
|
| Thread Tools | |
|
|