|
|
#1 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() Join Date: Jan 2006
Location: No�waY ツ
Posts: 15,102
Credits: 112,358
Thanks: 588
Thanked 5,932 Times in 2,249 Posts
|
به دیدارم بیا هر شب
به دیدارم بیا هر شب ، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند دلم تنگ است . بیا ای روشن ، ای روشن تر از لبخند شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهیها دلم تنگ است. بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه در این ایوان سرپوشیده ، وین تالاب مالامال دلی خوش کرده ام با این پرستوها و ماهیها ![]() بیا امشب که بس تاریک و تنهایم بیا ای روشنی ، اما بپوشان روی که می ترسم ترا خورشید پندارند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم همه از خواب برخیزند و می ترسم که چشم از خواب بردارند نمی خواهم ببیند هیچ کس ما را نمی خواهم بداند هیچ کس ما را و نیلوفر که سر بر می کشد از آب پرستوها که با پرواز و با آواز و ماهیها که با آن رقص غوغایی نمی خواهم بفهمانند بیدارند. بیا ای مهربان با من ! بیا ای یاد مهتابی ! مهدي اخوان ثالث |
|
|
|
|
|
#3 (permalink) |
|
Forum Ace
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() Join Date: Nov 2009
Location: شهر سكوت
Posts: 82
Credits: 1,075
Thanks: 55
Thanked 21 Times in 17 Posts
|
صبح
چو مرغي زير باران راه گم کرده گذشته از بيابان شبي چون خيمه ي دشمن شبي را در بياباني - غريب اما - به سر برده فتاده اينک آنجا روي لاشه ي جهد بي حاصل همه چيز وهمه جا خسته و خيس است چو دود روشني کز شعله ي شادي پيام آرد سحر برخاست غبار تيرگي مثل بخار آب ز بشن دشت و در برخاست سپهر افروخت با شرمي که جاويد است و گاه ايد برآمد عنکبوت زرد و خيس خسته را پر چشم حسرت کرد وزيد آنگاه و آب نور را با نور آب آميخت نسيمي آنچنان آرام که مخمل را هم از خواب حريرينش نمي انگيخت و روح صبح آنگه پيش چشم من برهنه شد به طنازي و خود را از غبار حسرت و اندوه در ايينه ي زلال جاودانه شست و شويي کرد بزرگ و پک شد و ان توري زربفت را پوشيد و آنگه طرف دامن تا کران بيکران گسترد و آنگه طرف دامن تا کران بيکران گسترد در اين صبح بزرگ شسته و پک اهورايي ز تو مي پرسم اي مزدااهورا، اي اهورامزد نگهدار سپهر پير در بالا بکرداري که سوي شيب اين پايين نمي افتد و از آن واژگون پرغژم خمش حبه اي بيرون نمي ريزد نگدار زمين چونين در اين پايين بکرداري که پايين تر نمي ليزد ز بس با صد هزاران کوهميخش کرده اي ستوار نه مي افتد نه مي خيزد ز تو مي پرسم اي مزدااهورا، اي اهورامزد که را اين صبح خوش ست و خوب و فرخنده ؟ که را چون من سرآغاز تهي بيهوده اي ديگر ؟ بگو با من، بگو با من که را گريه ؟ که را خنده ؟
__________________
من به این مهر سکوت من به این تاریکی من به ما من به فرسودگی ذهن خودم معترضم که چرا؟ شوق آغاز مرا و منی چون من را ز خودم دزدیدند به کجا برگردم ؟ حق برگشتن را زتنم دزدیدند |
|
|
|
![]() |
|
| Tags |
| akhavan sales, مهدي اخوان ثالث |
| Thread Tools | |
|
|