Register FAQ Members List Gallery Search Today's Posts Mark Forums Read

Go Back   Persianhub > Social Groups
Reload this Page _-,'*`~ Khaaje Shamsadin e Mohammad Haafeze SHiraazi ~`*',-_
Social Group
This is a public group.

_-,'*`~ Khaaje Shamsadin e Mohammad Haafeze SHiraazi ~`*',-_

Group Created by Gole_Orkide

Ey Haafeze Shiraazi, Bar Man Nazar Andaazi Man Taalebe Yek Faalam , To Kaashefe Har Raazi,...

View All Members Showing 10 of 17 Member(s)
Showing 5 of 17 Picture(s)
Showing Social Group Messages 1 to 10 of 11
  1. dokhtare
    14-06-08 02:48 - permalink
    dokhtare
    آنان کـه خاک را به نظر کیمیا کـنـند
    آیا بود که گوشه چشمی به ما کـنـند
    دردم نهـفـتـه بـه ز طـبیبان مدعی
    باشد کـه از خزانـه غیبم دوا کـنـند
    مـعـشوق چون نقاب ز رخ در نمی*کشد
    هر کـس حـکایتی به تصور چرا کنـند
    چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
    آن بـه که کار خود به عنایت رها کنـند
    بی معرفت مباش که در من یزید عشـق
    اهـل نـظر معامـلـه با آشـنا کنند
    حالی درون پرده بسی فـتـنـه می*رود
    تا آن زمان که پرده برافتد چه*ها کـنـند
    گر سنـگ از این حدیث بنالد عجـب مدار
    صاحـب دلان حکایت دل خوش ادا کنـند
    می خور که صد گـناه ز اغیار در حـجاب
    بـهـتر ز طاعـتی که به روی و ریا کنند
    پیراهـنی کـه آید از او بوی یوسـفـم
    ترسـم برادران غیورش قـبا کـنـند
    بـگذر بـه کوی میکده تا زمره حـضور
    اوقات خود ز بـهر تو صرف دعا کـنـند
    پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
    خیر نـهان برای رضای خدا کـنـند
    حافـظ دوام وصـل میسر نـمی*شود
    شاهان کـم التـفات به حال گدا کنـند



    خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست
    گشاد کار من اندر کرشمه*های تو بست
    مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند
    زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست
    ز کار ما و دل غنچه صد گره بگشود
    نسيم گل چو دل اندر پی هوای تو بست
    مرا به بند تو دوران چرخ راضی کرد
    ولی چه سود که سررشته در رضای تو بست
    چو نافه بر دل مسکين من گره مفکن
    که عهد با سر زلف گره گشای تو بست
    تو خود وصال دگر بودی ای نسيم وصال
    خطا نگر که دل اميد در وفای تو بست
    ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت
    به خنده گفت که حافظ برو که پای تو بست
  2. Hassan Kachal
    01-06-08 07:55 - permalink
    Hassan Kachal
    Ya Rab Sababi Saz Ke Yaram Be Salamat,
    Baz Ayad Va Berhanadam Az Bande Malamat...
  3. Gole_Orkide
    19-05-08 16:02 - permalink
    Gole_Orkide
    بيا تا گل برافشانيم و مي در ساغر اندازيم
    فلك را سقف بشكافيم و طرحي نو دراندازيم

    اگر غم لشكر انگيزد كه خون عاشقان ريزد
    من و ساقي به هم تازيم و بنيادش براندازيم

    شراب ارغواني را گلاب اندر قدح ريزيم
    نسيم عطرگردان را شكر در مجمر اندازيم

    چو در دست است رودي خوش بزن مطرب سرودي خوش
    كه دست افشان غزل خوانيم و پاكوبان سر اندازيم

    صبا خاك وجود ما بدان عالي جناب انداز
    بود كآن شاه خوبان را نظر بر منظر اندازيم

    يكي از عقل ميلافد يكي طامات ميبافد
    بيا كاين داوريها را به پيش داور اندازيم

    بهشت عدن اگر خواهي بيا با ما به ميخانه
    كه از پاي خمت روزي به حوض كوثر اندازيم

    سخنداني و خوشخواني نميورزند در شيراز
    بيا حافظ كه تا خود را به ملكي ديگر اندازيم
  4. mahtab_persia
    07-05-08 16:10 - permalink
    mahtab_persia
    If a thousand enemies are intent on my demise
    With you as my friend, fear won't arise.
    I'm alive with the hope of union with thee
    Every moment I fear death, otherwise.
    Breath by breath, your scented breeze I must inhale
    Moment by moment, from sorrows exhale my cries.
    Only dreaming of you, go to sleep my two eyes
    Patiently longing for thee, my heart to itself lies.
    Don't pull away your rein when you cut me with your sword
    My head is my shield, while my hand your saddle-strap ties.
    Where can we see your face just as you are, true and pure?
    Each based on his own grasp can realize.
    Indigent Hafiz is the apple of people's eyes
    At your door, prostrated, your vision espies.



    هزار دشمنـم ار می*کنند قصد هـلاک
    گرم تو دوستی از دشمـنان ندارم باک
    مرا امید وصال تو زنده می*دارد
    و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
    نفـس نفـس اگر از باد نشنوم بویش
    زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
    رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
    بود صـبور دل اندر فراق تو حاشاک
    اگر تو زخم زنی به کـه دیگری مرهـم
    و گر تو زهر دهی به کـه دیگری تریاک
    بـضرب سیفـک قتـلی حیاتـنا ابدا
    لان روحی قد طاب ان یکون فداک
    عنان مپیچ که گر می*زنی به شمشیرم
    سـپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
    تو را چنان که تویی هر نـظر کـجا بیند
    به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
    بـه چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
    کـه بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک
  5. mahtab_persia
    03-05-08 20:40 - permalink
    mahtab_persia
    O heart, the pain of love burned once again
    Beloved departed and drove the lover insane.
    O flowers, you played your magic tricks
    Alas that the drunk the sober shall reign.
    My tears were my friends, since Beloved stayed away
    My unkind fate from helping would refrain.
    At dawn Beloved's house's bright glow
    The lover's wounded heart would strain and pain.
    O bearer give me a cup, since the hidden hand that writes
    Has plans, access to which nobody can gain.
    The artist of firmaments, earth and spheres
    Nobody knows what plans it would feign.
    Burning love, Hafiz's heart would entertain
    Beloved from old times this poor lover has slain.



    دیدی ای دل که غم عشق دگربار چـه کرد
    چون بـشد دلـبر و با یار وفادار چـه کرد
    آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخـت
    آه از آن مست که با مردم هشیار چـه کرد
    اشـک من رنگ شفق یافت ز بی*مهری یار
    طالـع بی*شفقت بین که در این کار چه کرد
    برقی از مـنزل لیلی بدرخـشید سـحر
    وه کـه با خرمن مجنون دل افگار چـه کرد
    ساقیا جام می*ام ده کـه نـگارنده غیب
    نیسـت معـلوم که در پرده اسرار چه کرد
    آن کـه پرنـقـش زد این دایره مینایی
    کـس ندانست که در گردش پرگار چه کرد
    فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد و سوخت
    یار دیرینـه بـبینید کـه با یار چـه کرد
  6. mahtab_persia
    02-05-08 05:26 - permalink
    mahtab_persia
    زاهد ظاهرپرسـت از حال ما آگاه نیسـت
    در حـق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیسـت
    در طریقـت هر چه پیش سالک آید خیر اوسـت
    در صراط مستقیم ای دل کسی گـمراه نیسـت
    تا چـه بازی رخ نـماید بیدقی خواهیم راند
    عرصـه شـطرنـج رندان را مجال شاه نیسـت
    چیسـت این سقـف بلـند ساده بسیارنقـش
    زین مـعـما هیچ دانا در جـهان آگاه نیسـت
    این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
    کاین همـه زخم نهان هست و مجال آه نیسـت
    صاحـب دیوان ما گویی نـمی*داند حـساب
    کاندر این طـغرا نـشان حسبـه للـه نیسـت
    هر کـه خواهد گو بیا و هر چـه خواهد گو بـگو
    کـبر و ناز و حاجـب و دربان بدین درگاه نیسـت
    بر در میخانـه رفـتـن کار یک رنـگان بود
    خودفروشان را بـه کوی می فروشان راه نیسـت
    هر چـه هست از قامت ناساز بی اندام ماسـت
    ور نـه تـشریف تو بر بالای کـس کوتاه نیسـت
    بـنده پیر خراباتـم کـه لطفـش دایم اسـت
    ور نه لطف شیخ و زاهد گاه هست و گاه نیسـت
    حافـظ ار بر صدر ننشیند ز عالی مـشربیسـت
    عاشـق دردی کـش اندربند مال و جاه نیسـت
  7. mahtab_persia
    02-05-08 05:25 - permalink
    mahtab_persia
    کـنون که می*دمد از بوستان نسیم بهشت
    مـن و شراب فرح بخش و یار حورسرشت
    گدا چرا نزند لاف سـلـطـنـت امروز
    که خیمه سایه ابر است و بزمگه لب کشت
    چمـن حـکایت اردیبهـشـت می*گوید
    نه عاقل است که نسیه خرید و نقد بهشت
    بـه می عمارت دل کن که این جهان خراب
    بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت
    وفا مـجوی ز دشمـن کـه پرتوی ندهد
    چو شمع صومعه افروزی از چراغ کنشـت
    مکـن به نامه سیاهی ملامت من مست
    که آگه است که تقدیر بر سرش چه نوشت
    قدم دریغ مدار از جـنازه حافـظ
    که گر چه غرق گناه است می*رود به بهشت
  8. yasserbahale
    02-05-08 04:43 - permalink
    yasserbahale
    نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد
    بختم ار یار شود رختم از این جا ببرد

    کو حریفی کش سرمست که پیش کرمش
    عاشق سوخته دل نام تمنا ببرد

    باغبانا ز خزان بی​خبرت می​بینم
    آه از آن روز که بادت گل رعنا ببرد

    رهزن دهر نخفته​ست مشو ایمن از او
    اگر امروز نبرده​ست که فردا ببرد

    در خیال این همه لعبت به هوس می​بازم
    بو که صاحب نظری نام تماشا ببرد

    علم و فضلی که به چل سال دلم جمع آورد
    ترسم آن نرگس مستانه به یغما ببرد

    بانگ گاوی چه صدا بازدهد عشوه مخر
    سامری کیست که دست از ید بیضا ببرد

    جام مینایی می سد ره تنگ دلیست
    منه از دست که سیل غمت از جا ببرد

    راه عشق ار چه کمینگاه کمانداران است
    هر که دانسته رود صرفه ز اعدا ببرد
  9. Gole_Orkide
    01-05-08 20:43 - permalink
    Gole_Orkide
    دست از طلب ندارم تا كام من برآيد
    يا تن رسد به جانان يا جان ز تن برآيد

    بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر
    كز آتش درونم دود از كفن برآيد

    بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران
    بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد

    جان بر لب است و حسرت در دل كه از لبانش
    نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد

    از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم
    خود كام تنگدستان كي زان دهن برآيد

    گويند ذكر خيرش در خيل عشقبازان
    هر جا كه نام حافظ در انجمن برآيد
  10. mahtab_persia
    01-05-08 17:33 - permalink
    mahtab_persia
    دل می*رود ز دستـم صاحـب دلان خدا را
    دردا کـه راز پنـهان خواهد شد آشـکارا
    کشـتی شکستگانیم ای باد شرطه برخیز
    باشد کـه بازبینیم دیدار آشـنا را
    ده روزه مهر گردون افسانه است و افـسون
    نیکی بـه جای یاران فرصـت شـمار یارا
    در حلقه گل و مل خوش خواند دوش بلبـل
    هات الـصـبوح هـبوا یا ایها الـسـکارا
    ای صاحـب کرامـت شکرانـه سلامـت
    روزی تـفـقدی کـن درویش بی*نوا را
    آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است
    با دوسـتان مروت با دشـمـنان مدارا
    در کوی نیک نامی ما را گذر ندادند
    گر تو نمی*پسـندی تـغییر کـن قـضا را
    آن تلخ وش که صوفی ام الخبائثـش خواند
    اشـهی لـنا و احـلی من قبله الـعذارا
    هنـگام تنگدستی در عیش کوش و مستی
    کاین کیمیای هسـتی قارون کـند گدا را
    سرکش مشو که چون شمع از غیرتت بسوزد
    دلـبر کـه در کف او موم است سنگ خارا
    آیینـه سـکـندر جام می اسـت بنـگر
    تا بر تو عرضـه دارد احوال مـلـک دارا
    خوبان پارسی گو بـخـشـندگان عـمرند
    ساقی بده بـشارت رندان پارسا را
    حافـظ بـه خود نپوشید این خرقه می آلود
    ای شیخ پاکدامـن مـعذور دار ما را

All times are GMT -5. The time now is 22:17.


Powered by vBulletin® Version 3.7.3
Copyright ©2000 - 2008, Jelsoft Enterprises Ltd.
SEO by vBSEO 3.2.0
Template-Modifications by TMS
vBCredits v1.4 Copyright ©2007 - 2008, PixelFX Studios
2004 - 2008 © Persianhub Network