|
||||||||
| Literature Selected Threads Mosha'ereh, Zarbol Masal |
![]() |
|
|
LinkBack | Thread Tools |
|
|
#11 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
تخم مرغ دزد شتر دزد می شود دزدی كوچك و بی اهمیت ، آخرش به دزدی بزرگ و رسوا كننده ختم می شود . آورده اند كه ... در روزگاران قدیم ، مادر و پسری بودند ، پسرك هنوز كوچك بود كه روزی از خانه همسایه شان یك تخم مرغ دزد دید و آورد داد به مادرش . مادر بی آنكه از زشتی اینكار چیزی به پسرش بگوید آنرا گرفت . پسرك به این وضع عادت كرد . چند روز بعد یك مرغ در موید و بالاخره جوانی تنومند شد و دزدی نترس و مشهور . در شهر فرمانروایی بود كه شترهای زیادی داشت و در بین شترهایش شتری بود كه در تمام دنیا همتا نداشت . روزی این پسر در میان شترهای فرمانروا چشمش به این شتر افتاد و از آن خوشش آمد و چون دزد نترسی بود ، عزمش را جزم كرد كه آنرا بدزدد ولی غافل ازاینكه شترهای فرمانروا نگهبان دارد . شب وقتی برای دزدیدن شتر رفت ، در بست نگهبان گرفتار شد . روز بعد فرمانروا دستور داد ، این دزد را كه مردم از دستش به تنگ آمده بودند به دار بزنند . پای دار از او می پرسند آیا حرفی دارد كه بگوید ؟ جوان خواست كه در آخرین لحظه مادرش را ببیند ، مادر او را آوردند ، به مادرش گفت : مادرجان چون تو خیلی برای من زحمت كشیده ای می خواهم در این لحظهٔ آخر زندگیم زبان ترا ببوسم . مادرش گریه كنان زبانش را بیرون می آورد كه پسرش ببوسد . اما پسر با دندان زیان مادرش را گاز می گیرد و از حلقوم جدا می كند . البته مادر بیهوش می شود . همه از كار او تعجب می كنند ، پادشاه علت این كار را از او می پرسد . مرد می گوید : اگر روز اولی كه من یك تخم مرغ دزدیدم مادرم به من می گفت كه داری كاری بدی می كنی و با من مهربانی نمی كرد حالا شتر دزد نمی شدم كه به دارم بزنند .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#12 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
برای خوردن سپهسالار ، برای دعوا بنه پا این مثل در مورد كسی گفته می شود كه همیشه شانه از زیر هر نوع كار و مسئولیتی خالی كند و در عوض پر توقع و ناراضی باشد و منافعش را بیش از دیگران در نظر بگیرد. می گویند دو برادر بودند كه همیشه و همه اوقات حتی در سفر هم با هم بودند. چون در قدیم دزد سر گردنه زیاد بود، در سفرها عده ای جلو می رفتند و جاده و گردونه را می پاییدند و راه را برای كاروان باز می كردند تا مسافرها با خیال راحت به راهشان ادامه دهند. اما بشنوید از این دو برادر. برادر بزرگتر كه همیشه ادعای برتری و آقایی می كرد، وقتی به گردنه یا محل نا امنی می رسیدند به برادر كوچكتر می گفت: برادر! تو ماشاءالله جوانی و پرزور، برو جلو مواظب باش، من هم اینجا پهلوی بار و بنه ها می مانم و بنه پایی می كنم تابرگردی. و به این ترتیب برادر بیچاره را همیشه به استقبال خطر می فرستاد و خودش از تیررس راهزنان در امان می ماند. هنگامی كه متوجه می شد خبری از دزدان نیست و راه، امن و امان است، با كبكبه و دبدبه و سر و صدا دستور می داد: همین جا بار بیندازید. و چنان وانمود می كرد كه یكه بزن دوران است. وقت خورد و خوراك هم كه می شد، سینه را جلو می انداخت و می گفت: یالا غذا را بیارین دلم از گرسنگی داره میره. دیگه خسته شدم. این چه وضعیه؟ یالا جُم بخورین بی عرضه ها، بی خاصیتها. از صبح تا عصر زحمت می كشم و از همه مواظبت می كنم. اما شما همه اش كارتان خوردن و خوابیدن است. و با گفتن این جملات و سرو صدا راه انداختن از همه پُرتَر می خورد و كمتر می دوید. دیگران هم كه او راشناخته بودند می گفتن : برای خوردن، سپهسالار است برای دعوا بُنه پا.
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#13 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
قوز بالا قوز هنگامی که یک نفر گرفتار مصیبتی شده و روی ندانم کاری مصیبت تازه ای هم برای خودش فراهم می کند این مثل را می گویند. فردی به خاطر قوزی که بر پشتش بود خیلی غصه می خورد. یک شب مهتابی از خواب بیدار شد خیال کرد سحر شده، بلند شد رفت حمام. از سر آتشدان حمام که رد شد صدای ساز و آواز به گوشش خورد. اعتنا نکرد و رفت تو. سر بینه که داشت لخت می*شد حمامی را خوب نگاه نکرد و ملتفت نشد که سر بینه نشسته. وارد گرمخانه که شد دید جماعتی بزن و بکوب دارند و مثل اینکه عروسی داشته باشند می*زنند و می*رقصند. او هم بنا کرد به آواز خواندن و رقصیدن و خوشحالی کردن. درضمن اینکه می*رقصید دید پاهای آنها سم دارد. آن وقت بود فهمید که آنها از ما بهتران هستند. اگرچه خیلی ترسید اما خودش را به خدا سپرد و به روی آنها هم نیاورد. از ما بهتران هم که داشتند می*زدند و می*رقصیدند فهمیدند که او از خودشان نیست ولی از رفتارش خوششان آمد و قوزش را برداشتند. فردا رفیقش که او هم قوزی بر پشتش داشت، از او پرسید: «تو چکار کردی که قوزت صاف شد؟» او هم ماوقع آن شب را تعریف کرد. چند شب بعد رفیقش رفت حمام. دید باز حضرات آنجا جمع شده*اند خیال کرد که همین که برقصد از ما بهتران خوششان می*آید. وقتی که او شروع کرد به رقصیدن و آواز خواندن و خوشحالی کردن، از ما بهتران که آن شب عزادار بودند اوقاتشان تلخ شد. قوز آن بابا را آوردند گذاشتند بالای قوزش آن وقت بود که فهمید کار بی*مورد کرده، گفت: «ای وای دیدی که چه به روزم شد ـ قوزی بالای قوزم شد!» مضمون این تمثیل را شاعری به نظم آورده است و در قالب مثنوی ساده*ای گنجانده است که نقل آن را در اینجا خالی از فایده نمی*دانم؛ خردمند هر کار بر جا کند : شبی گوژپشتی به حمام شد , عروسیّ جن دید و گلفام شد به شادی به نام نکو خواندشان , برقصید و خندید و خنداندشان زپشت وی آن گوژ برداشتند , ورا جنـّیان دوست پنداشتند شبی سوی حمام جنـّی دوید , دگر گوژپشتی چو این را شنید که هریک زاهلش دل افسرده بود , در آن شب عزیزی زجن مرده بود نهاد آن نگونبخت شادان قدم , در آن بزم ماتم که بد جای غم نهادند قوزیش بالای قوز , ندانسته رقصید دارای قوز خر است آنکه هر کار هر جا کند , خردمند هر کار برجا کند
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#14 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
آب زیر كاه آب زیر كاه به كسانی اطلاق می شود كه زندگی اجتماعی خود را بر پایه مكر و عذر و حیله بنا نهند و با صورت حق به جانب ولی سیرتی زشت در مقام انجام مقاصد شوم خود برآیند. آورده اند كه .... آب زیر كاه از ابتكارات قبایل و جوامعی بود كه به علت ضعف و ناتوانی،جز از طریق مكر و حیله ،یارای مبارزه و مقابله با دشمن را نداشته اند. به همین جهت برای آنكه بتوانند حریف قوی پنجه را مغلوب نمایند،در مسیر او با تلاقی پر از آب حفر می كردند و روی آب را با كاه و كلش طوری می پوشاندند كه هیچ عابری تصور نمی كرد آب زیر كاهی ممكن است در آن مسیر و معبر وجود داشته باشد. باید دانست كه ایجاد اینگونه با تلاقهای آب زیر كاه صرفاً در حول و حوش مناطق زراعی امكان پذیر بود تا برای عابران وجود كاه و كلش موجب توهم و سؤظن نشود و دشمن با خیال راحت و بدون دغدغه خاطر و سرمست از باده غرور و قدرت به آن گذرگاه مستور از كاه و كلش گام برمیدارد و در درون آب زیر كاه غرق می شد،آب زیر كاه در قرون و اعصار قدیم از جمله حیله های جنگی بود و سپاهیان متخاصم را از این رهگذر غافلگیر میكردند!
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#15 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
بیطاری از خر كور یاد گرفته هر وقت كسی از روی نابلدی به كاری دست بزند و باعث خرابی و نابودی آن كارشود، مثل فوق را درباره اش می گویند. بیطاری بود كه كارش بیشتر معالجه چشم خر بود. هرگاه خری مبتلا به چشم درد می شد و از چشمش آب می ریخت، او را پیش بیطار می بردند. او هم بلافاصله میلی در چشم خر می كشید و به صاحبش وعده خوب شدنش را می داد و از این راه مبلغ هنگفتی می گرفت. نتیجه چی بود؟ خر بیچاره را كور كردن. یك روز یك آدم بیچاره كه از درد چشم رنج می برد، آوازه شهرت بیطار را از فرسنگها راه دور شنید به راه افتاد تا خود را به محكمه او برساند. چشم بیطار كه به مریض افتاد طمع براو غالب شد كه پول زیادی از طرف بگیرد. مرد را به داخل محكمه تاریك خود برد و به خیال اینكه چشم آدم هم حكم چشم خر را دارد همان میلی را كه در چشم خرها می كشید توی چشم آن مرد بیچاره هم كشید، كه ناگهان مرد از درد شروع به ناله كرد: آی به دادم برسید، كور شدم! و گریان و نالان چشمش را گرفت و به طرف آبادی خود به راه افتاد در بین راه چند نفر به او رسیدند پرسیدند: كجا بودی؟ پیش چه حكیمی رفته ای؟ وقتی آن مرد بدبخت نام و نشونی حكیم را داد فهمیدند حكیم از خدا بی خبر همان میلی را كه در چشم خرها می كشید توی چشم این بابا هم كشیده و باعث كوری اوشده. گفتند: بابا، مگر او را نمی شناختی؟ یارو بیطاری از خر كور یاد گرفته.
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#16 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
بز خری کردن هنگامی که شخصی بخواهد جنسی را به کمتر از قیمت آن خریداری کند. ملا نصرالدين گاو خود را براي فروش به بازار برد. چند نفر شياد كه با هم شريك بودند با هم قرار گذاشتند كه هر كدام از راهي بيايند و به ملا بگويند : اين بز را به چند ميفروشي؟ شياد اول پس از سلام و تعارف با ملا گفت: قيمت اين بز چند است؟ ملا سخت بر افروخت و گفت: مگر كوري اين گاو است و به راه افتاد. شياد دومي گفت : ملا اين بز را چند ميفروشي؟ و بعد هم شياد سومي آمد و به نام بز گاو را خريدار شد . ملا با خود گفت نمي شود كه همه اشتباه كنند شايد اين كه من گاوش ميدانم بز باشد. بالاخره شياد آخرين گاو ملا را به نام بز و قيمت بز خريد و ضرب المثل بزخري كردن از اينجا رايج شد.
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#17 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
شتر دیدی ، ندیدی مردی در صحرا بدنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر با هوشی برخورد . سراغ شتر را از او گرفت . ـ پسر گفت : شترت یک چشمش کور بود؟ ـ مرد گفت: بله . ـ ٔپسر پرسید : آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود ؟ ـ مرد گفت : بله . حالا بگو شتر کجاست ؟ ـ پسر گفت من شتری ندیدم . مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد . ـ قاضی از پسر پرسید . اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده ای ؟ ـ پسرک گفت : در راه ، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف را خورده بود . فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود . بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگر پشه بیشتر است . و چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است . قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت : درست است که تو بی گناهی ولی زبانت باعث دردسرت شد . پس از این به بعد شتر دیدی ، ندیدی !! این مثل هنگامی کاربرد دارد که پرحرفی باعث دردسر می شود . آسودگی در کم گفتن است و چکار داری که دخالت کنی ، شتر دیدی ندیدی و خلاص .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
| Entry Appreciated By: | iranmp3 (03-12-08) |
|
|
#18 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
زخم زبان بدتر از زخم شمشیر است اگر کسی به دیگری طعنه ای دلسوز بزند و بعد پشیمان شود و بخواهد از دل طرف دربیاورد، کسی که مورد طعنه قرار گرفته است، می گوید: زخم زبان از زخم شمشیر بدتر است. زخم شمشیر، خوب می شود، ولی زخم زبان، خوب نمی شود و در این مورد داستانی می گویند: هیزم شکنی بود که روزها به جنگلی می رفت و پشته ای هیزم کول می کرد و به شهر می برد و می فروخت و از این راه خرج زن و بچه هایش را درمی آورد. شیری در آن جنگل بود که هر وقت هیزم شکن را می دید، کاری به کارش نداشت تا اینکه رفته رفته با هم دوست شدند. یک روز هیزم شکن از شیر خواست که به خانهٔ او برود تا هر غذائی که دوست دارد، زنش برای او بپزد. شیر اول قبول نمی کرد و می گفت: شما آدمی زاد هستید و من حیوان؛ دوستی آدمیزاد و حیوان هم جور درنمی آید. اما مرد آنقدر اصرار کرد که شیر قبول کرد به خانه او برود و سفارش کرد که برایش کله پاچه بپزند. روز مهمانی سر سفره نشسند، شیر همان طور که داشت کله پاچه می خورد، آب آن از گوشه لب هایش روی جانه ای می ریخت، زن هیزم شکن وقتی این را دید، به شوهرش گفت: مرد، این دیگه کی بود که به خانه آوردی؟ شیر تا این را شنید، غرید و به مرد گفت: ای مرد! مگه من به تو نگفتم من حیوان هستم و شما آدمیزاد و دوستی ما جور در نمی آید؟ حالا بلند شو تبرت را بردار و هر قدر که زور بازو داری، با آن بر فرق سرم بزن! مرد گفت اما من و تو دوست هم هستیم شیر گفت: اگر نزنی، هم تو و هم زنت را پاره می کنم. مرد از ترسش تبر را برداشت و آن را محکم به سر شیر زد. شیر بعد ار آنکه سرش شکافته شد، برخاست و رفت. مرد دیگر به جنگل نمی رفت. یک روز با خودش گفت: هر چه بادا باد، می روم ببینم شیر مرده یا نه؟ مرد وقتی به جنگل رسید، شیر را دید و گفت: رفیق هنوز هم زنده ای!؟ شیر گفت: می بینی که زخم تبر خوب شد و من زنده ام اما زخم زبان زنت هنوز خوب نشده و نمی شه!
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#19 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
خیاط هم در كوزه افتاد در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود كه دكانش سر راه گورستان بود . وقتی كسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دكان خیاط می گذشتند . یك روز خیاط فكر كرد كه هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد نداشت كوزه ای به دیوار آویزان كرد و یك مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت . هر وقت از جلوی دكانش جنازه ای را به گورستان می بردند یك سنگ داخل كوزه می انداخت و آخر ماه كوزه را خالی می كرد و سنگها را می شمرد . كم كم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یك سرگرمی شده بود و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر ؟ خیاط می گفت امروزسه نفر تو كوزه افتادند . روزها گذشت و خیاط هم مرد . یك روز مردی كه از فوت خیاط اطلاعی نداشت به دكان او رفت و مغازه را بسته یافت . ازهمسایگان پرسید : خیاط كجاست ؟ همسایه به او گفت : *خیاط هم در كوزه افتاد . و این حرف ضرب المثل شده و وقتی كسی به یك بلائی دچار می شود كه پیش از آن درباره حرف می زده ، می گویند :” خیاط در كوزه افتاد ”
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#20 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
کفگیر به ته دیک خورده برای پختن پلو بمقدار زیاد از قابلمه های بزرگی به نام دیگ استفاده می کنند. و از قاشق های بزرگی بنام کفگیر برای هم زدن و کشیدن پلو استفاده می شود . در زمانهای قدیم که مردم نذر می کردند و غذا می پختن ، مردم برای گرفتن غذای نذری صف می کشیدند . از آنجا که جنس کفگیرها فلزی بود وقتی به دیک می خورد صدا می داد . هنگامی که غذا در حال تمام شدند بود و پلو به انتها میرسید این کفگیر در اثر برخورد به دیک صدا می داد و آشپزها وقتی که غذا تمام میشد کفگیر را ته دیک می چرخاندند و با اینکار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر میدادند که غذا تمام شده است . کم کم این کار بصورت ضرب المثل در آمد و وقتی کسی از آنها سوال می کرد که غذا چی شد . می گفتند از بدشانسی وقتی به ما رسید کفگیر به ته دیک خورد(یعنی غذا تمام شد ) . امروزه از این ضرب المثل موقعی استفاده می شود که می خواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانائی یا ثروت قبلی را ندارد و قادر به کمک کردن به او نیستند .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
![]() |
|
| Thread Tools | |
|
|
Similar Threads
|
||||
| Thread | Thread Starter | Forum | Replies | Last Post |
| Collection Zarbol Masalaye Irani | SIMINDOKHT | Literature Selected Threads | 85 | 18-03-09 20:27 |
| Behtarin zarbol masal shoma chie ? | Hamed | General Literature | 114 | 27-01-09 04:33 |
| Meanings of some countries initial (Letters ) | **Nafass** | Off Topic / Free Talk (Published) | 0 | 11-01-09 04:04 |
| Name Meanings ,. | Gole_Orkide | Off Topic / Free Talk (Published) | 24 | 29-08-07 04:51 |
| Zarbol Masal be man yaad midy ? | fay55 | Off Topic / Free Talk (Published) | 21 | 30-04-07 17:01 |