|
||||||||
| Literature Selected Threads Mosha'ereh, Zarbol Masal |
![]() |
|
|
LinkBack | Thread Tools |
|
|
#21 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
حلال حلالش به آسمان رفت وقتی کسی را بیازارند و مالش را ببرند و زور از او رضایت و حلالیت بخواهند، این مثل را آورند. مردی راهزن به اطراف و اکناف برای دزدی و راهزنی می رفت و از این طریق اموالی را دارا شده بود . او مادر پیر و پرهیز کاری داشت . روزی راهزن به مادرش گفت در این سفر که در پیش دارم، می خواهم چیزی برای تو بیاورم، حالا خودت بگو چه می خواهی ؟ مادر که نمی دانست کار او دردی است. گفت :من پارچهٔ یک کفن می خواهم، به شرطی که سعی کنی حلال باشد. مرد قبول کرد و به دنبال کار خود که راهزنی بود رفت. از فضا به کاروانی که قماش حمل می کرد و بارهای قماش را از دست صاحبانش گرفت و از آنان خواست که بگویند. در کدام یک از بسته ها، پارچهٔ سفید برای کفن هست . آنان به او نشان دادند. مرد دزد . آن طلاقهٔ چلوار را در آورد و به صاحب آن گفت : زین این پارچه را برای کفن مادرم می خواهم، باید حلال باشد. آن را حلال کن صاحب پارچه هم گفت : حلال! دزد قانع نشد و چوب خود را برای زدن او کشید و گفت این طور فایده ندارد، باید آن قدر بلند بگوئی تا صدای تو به آسمان برود و کلمهٔ حلال حلال را خدا بشنود. صاحب پارچه هر چه توانست با صدای بلند حلال حلال گفت تا دزد دست از سرش برداشت . چون مرد دزد به خانه برگشت و چبوار سفید را به مادرش داد، مادرش گفت : آیا مطمئن باشم که این پارچه کفنی، حلال است ؟ پسر به مادرش گفت : کاری کردم که صدای حلال حلالش به آسمان رفت !
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#22 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
دوستی خاله خرسه یكی بود یكی نبود غیر از خدا هیچكس نبود . پیرمردی در دهی دور در باغ بزرگی زندگی می كرد . این پیرمرد از مال دنیا همه چیز داشت ولی خیلی تنها بود ،* چون در كودكی پدر و مادرش از دنیا رفته بود و خواهر و برادری نداشت . او به یك شهر دور سفر كرد تا در آنجا كار كند . اوایل ، چون فقیر بود كسی با او دوست نشد و هنگامیكه او وضع خوبی پیدا كرد حاضر نشد با آنها دوست شود ، چون می دانست كه دوستی آنها برای پولش است یك روز كه دل پیرمرد از تنهائی گرفته بود به سمت كوه رفت . در میان راه یك خرس را دید كه ناراحت است . از او علت ناراحتیش را پرسید . خرس جواب داد : دیگر پیر شده ام ، بچه هایم بزرگ شده اند و مرا ترك كرده اند و حالا خیلی تنها هستم . وقتی پیرمرد داستان زندگیش را برای خرس گفت ، آنها تصمیم گرفتند كه با هم دوست شوند . مدتها گذشت و بخاطر محبتهای پیرمرد ، خرس او را خیلی دوست داشت . وقتی پیرمرد می خوابید خرس با یك دستمال مگسهای او را می پراند . یك روز كه پیرمرد خوابیده بود ، چند مگس سمج از روی صورت پیرمرد دور نمی شدند و موجب آزار پیرمرد شدند . عاقبت خرس با وفا خشمگین شد وبا خود گفت : الان بلائی سرتان بیاورم كه دیگر دوست عزیز مرا اذیت نكنید . و بعد یك سنگ بزرگ را برداشت و مگسها را كه روی صورت پیرمرد نشسته بودند بشانه گرفت و سنگ را محكم پرت كرد . و بدین ترتیب پیرمرد جان خود را در راه دوستی با خرس از دست داد . و از اون موقع در مورد دوستی با فرد نادانی كه از روی محبت موجب آزار دوست خود می شود این مثل معروف شده كه می گویند *دوستی فلانی مثل دوستی خاله خرسه است .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#23 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
بین همه پیامبرها جرجیس انتخاب کرده روزی روباه ، خروسی را گرفت و دوید تا او را در یک جای امن بخورد . خروس که جان خود را در خطر دید سعی کرد که حقه ای به روباه بزند تا او دهانش را باز کند و از دست او فرار کند بنابراین به او گفت : اگر مرا ول کنی در حق تو دعای خیر می کنم . اما روباه که خیلی زرنگ بود جواب نداد و در دلش گفت : اگر دعای تو اجابت می شود برای خودت دعا کن . خروس دوباره کفت : اگر مرا آزاد کنی هر شب یک مرغ چاق و چله برایت می آورم . روباه جواب نداد و در دلش گفت : تمام کسانی که گرفتار می شوند همین حرف را میزند . خروس هر چه حرف زد و سعی کرد که روباه جوابی به او بدهد موفق نشد تا اینکه وارد خرابه ای شدند . خروس دید که دیگر فرصتی برای او نمانده است ، به روباه گفت : حالا که می خواهی مرا بخوری در این دم آخر از تو خواهشی دارم ، من خروس دین داری هستم لااقل قبل از خوردنم نام یکی از پیغمبرها را ببر تا راحتتر بمیرم . و او را به خدا قسم داد که نام یکی از پیفمبرها راببرد . خروس می خواست تا از فرصت استفاده کند و هنگامیکه روباه دهنش با ز می شود تا نام یک پیغمبر را می برد ، فرار کند . روباه که خیلی زرنگ بود متوجه منظور خروس شد ، ولی چون دلش به حال خروس سوخت خواست تا آرزوی او را برآورده کند و همانطور که گردن خروس را با دندانش گرفته بود گفت : جرجیس ( جرجیس یکی از پیامبران عهد قدیم است ) و با این حیله هم خواست خروس را برآورده کرد و هم مجبور نبود که دهانش را باز کند . ( شما می دانید چرا مجبور نبود دهانش را باز کند ؟ ) این ضرب المثل زمانی استفاده می شود که کسی از میان چیزهای مهمتر و معروف ، چیز گمنامی را انتخاب کند . یا چیزی را پیدا کند که مناسب حال او باشد .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#24 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
حلاج گرگ بودن کار بی مزد کردن، کار کردن برای کسی که اجرت نمی دهد. حلاجی از شهر برای کار حلاجی به دهی می رفت. زمین از برف پوشیده و هوا بسیار سرد بود. از قضا در بین راه به گرگی گرسنه برخورد. گرگ از سرما و گرسنگی، حالت حمله به خود گرفت. حلاج در حالی که می ترسید. دست و پای خود را گم نکرد و درصدد چاره برآمد. خواست با کمان به او حمله کند. دید کمان، طاقت حملهٔ گرگ را ندارد و می شکند. به سرعت روی زمین نشست و با چک حلاجی بنای زدن بر زه کمان گذاشت! گرگ از صدای زه کمان ترسید و فرار کرد. حلاج هم به سرعت به راه افتاد. هنوز بیش از چند قدم نرفته بود که باز دید گرگ به سمت او می آید. حلاج مانند قبل، کوبیدن چک بر کمان را شروع کرد و گرگ را فراری داد و به راه خود ادامه داد. باز دید گرگ دست بردار نیست. باز حلاج دوباره صدای زه را درآورد تا سرانجام گرگ خسته شد و به سراغ شکار دیگری رفت. حلاج هم چون دید شب نزدیک است و هوا سرد و برفی است، به خانهٔ خود بازگشت. چون زنش پرسید: امروز چه کردی؟ گفت: حلاج گرگ بودم!
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#25 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
تیری به تاریكی رها كردن عبارت مثلی بالا ، در ارتباط با این زمره از مردم دیر آمده و شتاب زده به كار می رود كه از بابت تعرض و كنایه می گویند : تیری به تاریكی رها كرد ، یعنی كوركورانه عمل كرد . از نظر مالی زیان و خسران دید . آورده اند كه ... عبارت تیری به تاریك رها كرد ، اختصاص به اعراب مصر جاهلیت دارد كه البته تا دوران صدر اسلام و بعد از آن هم ادامه پیدا كرده است . توضیح آنكه كمانداران عرب ، همه ساله مسابقاتی ترتیب می دادند تا كسانیكه در علم كمانداران و تیراندازی بهتر و بیشتر از دیگران ورزیدگی و مهارت دارند برگزیده شدند . طریق و روش مسابقه تیراندازی انواع و اقسام مختلف داشت . یكی از آنها روش تیری به تاریك رها كردن بود ، به این ترتیب كه سپر پولادین را به دیوار نصب می كردند و داوطلبان مسابقه در فاصله معینی از دیوار مزبور قبل از غروب آفتاب می ایستادند و سپر مقابل را كاملاً از مد نظر می گذراندند سپس تأمل می كردند تا هوا كاملاً* تاریك شود و سپر مقابل مطلقاً دیده نشود . در آن موقع هر یك از داوطلبان با سابقه ذهنی كه از محل و موقعیت خود و سپر مقابل داشت سه تیر پیاپی به سوی هدف سپر ، رها می كرد . اگر صدا بر می خواست معلوم بود كه تیر به هدف خورده و گرنه به خطا رفته است در واقع عبارت تیری در تاریكی رها كردن مأخوذ از این نوع مسابقه تیراندازی اعراب است كه بعدها بصورت ضرب المثل درآمده است .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#26 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
باد آورده در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ ایرانیها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود بمحاصره ی ارتش ایران در آمد و سقوط آن نزدیک شد . مردم رم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند . هرقل چون پایتخت را در خطر می دید ، دستور داد که خزائن جواهرت روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا از راه دریا به اسکندیه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کند ، گنجینه ی روم بدست ایرانیان نیافتد . اینکار را هم کردند . ولی کشتیها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتیها در آن زمان با باد حرکت می کردند ، هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتیها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود در آمد . ایرانیان خوشحال شدند و خزائن را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند . خسرو پرویز خوشحال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد بدست ایرانیان افتاده بود خسرو پرویز آنرا ( گنج باد آورده ) نام نهاد . از آنروز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی شود ، آنرا بادآورده می گویند .
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#27 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
برای من آب ندارد، برای تو که نان دارد برای من آب ندارد، برای تو که نان دارد! نظیر: تو خربزه بخور به جالیز چه کار داری؟ حاج میرزاآقاسی صدراعظم محمدشاه قاجار در حفر قنات ها و تهیهٔ توپ، بسیار تلاش می کرد. افزایش تعداد توپ را موجب تقویت ارتش و حفر قنات را عامل اصلی توسعهٔ کشاورزی می دانست. او در وقت فراغت، به سراغ مقنیان می رفت و آنان را در حفر قنات تشویق می کرد. روزی حاج میرزا آقاسی برای بازدید یکی از قنات ها رفته بود تا از عمق چاه و میزان آب آن، آگاهی حاصل کند. سرمقنی به او اظهار داشت تاکنون به آبی نرسیده ایم و فکر نمی کنم در این چاه رگهٔ آبی وجود داشته باشد. حاجی گفت: به کار خود ادامه بدهید و ناامید نباشید. چند روز بعد، دوباره حاجی به سراغ آن چاه رفت و از نتیجهٔ حفاری سؤال کرد. سرمقنی که به حُسن تشخیص خود اطمینان داشت، در جواب حاجی گفت: همان طور که پیش از این هم گفتم، کندن این چاه در این محل، بی حاصل است و به آب نخواهیم رسید. دفعهٔ سوم که حاجی برای بازدید رفت و از مقنی سؤال کرد، باز مقنی سربلند کرد و گفت: حضرت صدراعظم! باز تکرار می کنم: این چاه، آب ندارد و ما داریم برای کبوترهای خدا لانه می سازیم. صلاح در این است که از ادامهٔ حفاری در این منطقه خودداری شود، اما گوش صدراعظم بدهکار نبود؛ با شنیدن این جمله از مقنی، میرزا آقاسی از کوره در رفت و فریاد زد: به توجه مربوط است که این زمین آب دارد یا ندارد؟ اگر برای من آب نداشته باشد، برای تو که نان دارد!
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#28 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
آنها دو تا بودند همراه، ما ده تا بوديم تنها روايت اول اين مثل را زماني به كار مي برند كه جماعتي با وجود كثرت نفرات، در كارها با هم متفق نباشند و پشت يكديگر را نداشته باشند و در كارشان ناموفق شوند. يك دسته ده پانزده نفري عازم سفر بودند. بين راه به دو تا دزد برخوردند. بعد از زد و خورد مختصري، مغلوب آن دو شدند. دزدها بعد از اينكه كتك مفصلي به آنها زدند هر چه پول و اثاثيه هم داشتند، گرفتند و رفتند. آن جماعت رفتند پيش حاكم، شكايت كردند. حاكم وقتي شنيد آنها ده دوازده نفر بودند و از دو تا دزد شكست خوردند تعجب كرد و گفت: راستي راستي خاك بر سرتان! شما با اين نفرات چگونه از دو تا دزد شكست خورديد ؟ يكي از آن ميان در جواب حاكم گفت: براي اينكه ما ده تا بوديم تنها ، آنها دو تا بودند همراه . روايت دوم دو قبيله با هم به نزاع و مجادله برخاستند. افراد يك طرف كمتر از افراد طرف مقابل بودند. اما قبيله افراد كمتر بر قبيله افراد بيشتر غالب آمدند و پيروز شدند. از طايفه شكست خورده، عده اي كشته شدند و بقيه فرار كردند. يك نفر از فراري ها رفت توي چاه قناتي، پنهان شد. اتفاقاً رهگذري او را ته چاه ديد. گفت: آي آدم اينجا چه مي كني؟ فراري گفت: بق بقور، بق بقور، من آدم نيستم كبوترم از آدم فرار كردم. رهگذر گفت: شما كه بيشتر بوديد و اتحاد را زير پا گذاشتيد و پشت به دشمن كرديد، سزايتان همين است که در ته چاه باشيد.
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#29 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
درخت گردكان با این بلندی، درخت خربزه الله اكبر این مثل را در مورد كسی میگویند كه از چیزی سر در نمیاورد و بیخود و بیجهت اظهار عقیده میكند. روزی شخصی خربزه ای میخرد و به باغی میرود، تا زیر سایهً درخت، خربزه اش را بخورد. وقتی وارد باغ میشود، پای درخت گردویی مینشیند و به خوردن خربزه مشغول میشود. در این اثنا باغبان سر میرسد. بعد از سلام و علیك از باغبان میپرسد: این چه درختی ست؟ باغبان جواب میدهد: درخت گردو. باز میپرسد: گردویی كه هسته اش كوچك و چرب است؟ باغبان میگوید: بله. آن مرد میگوید: واویلا، درخت گردكان با این بلندی، درخت خربزه الله اكبر!
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
|
|
#30 (permalink) |
|
Staff
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() |
گربه را پای حجله كشتن اگر كسی از دست زن و فرزندان یا یكی از بستگانش در عذاب باشد و چاره ای هم برای درد خود نیابد، در مقام سرزنش به او این مثل را میگویند. دختر بداخلاقی بود كه كسی جرأت نمیكرد، او را خواستگاری كند. تا اینكه یك نفر داوطلب شد و او را به زنی گرفت. شب عروسی آنها را وارد حجله كردند. مرد بدون مقدمه رو كرد به گربهً عروس و گفت: برو یك ظرف آب بیاور، وگرنه سرت را می برم. اما گربه از جایش تكان نخورد. مرد هم معطل نكرد و پرید سر گربه را برید. آن وقت رو كرد به زنش و گفت: برو یك ظرف آب بیاور. زن كه شاهد جریان بود، با خود گفت: ای داد و بیداد! این آدم به گربه رحم نمیكند، آنوقت به من رحم كند با این اخلاقم؟ و فوراً آب را حاضر كرد و از آن به بعد هم هر فرمانی شوهر به او میداد، بلافاصله انجام میداد. مرد همسایه ماجرا را فهمید. او هم به گربهً خانه شان گفت: برو یك ظرف آب بیاور، وگرنه سرت را می برم. زنش كه این حرف را شنید، با خونسردی گفت: آن كه گربه را سر برید پای حجله بود، نه بعد از چند سال خانه داری.
__________________
دکتر علی شریعتی : اگر توانستی "نفهمی" می توانی خوشبخت باشی !
|
|
|
|
![]() |
|
| Thread Tools | |
|
|
Similar Threads
|
||||
| Thread | Thread Starter | Forum | Replies | Last Post |
| Collection Zarbol Masalaye Irani | SIMINDOKHT | Literature Selected Threads | 85 | 18-03-09 20:27 |
| Behtarin zarbol masal shoma chie ? | Hamed | General Literature | 114 | 27-01-09 04:33 |
| Meanings of some countries initial (Letters ) | **Nafass** | Off Topic / Free Talk (Published) | 0 | 11-01-09 04:04 |
| Name Meanings ,. | Gole_Orkide | Off Topic / Free Talk (Published) | 24 | 29-08-07 04:51 |
| Zarbol Masal be man yaad midy ? | fay55 | Off Topic / Free Talk (Published) | 21 | 30-04-07 17:01 |