|
|
#1 (permalink) |
|
Lord
![]() ![]() Join Date: Nov 2008
Location: USA
Posts: 499
Credits: 4,511
Thanks: 726
Thanked 562 Times in 253 Posts
|
داستان دو مجسمه توي يه پارك در سيدني استراليا دو مجسمه بودند يك زن و يك مرد. اين دو مجسمه سالهاي سال دقيقا روبه*روي همديگر با فاصله كمي ايستاده بودند و توي چشماي هم نگاه ميكردند و لبخند ميزدند. يه روز صبح خيلي زود يه فرشته اومد پشت سر دو تا مجسمه ايستاد و گفت:" از آن جهت كه شما مجسمه*هاي خوب و مفيدي بوديد و به مردم شادي بخشيده*ايد، من بزرگترين آرزوي شما را كه همانا زندگي كردن و زنده بودن مانند انسانهاست براي شما بر آورده ميكنم. شما 30 دقيقه فرصت داريد تا هر كاري كه مايل هستيد انجام بدهيد." و با تموم شدن جمله*اش دو تا مجسمه رو تبديل به انسان واقعي كرد: يك زن و يك مرد. دو مجسمه به هم لبخندي زدند و به سمت درختاني و بوته*هايي كه در نزديكي اونا بود دويدند در حالي كه تعدادي كبوتر پشت اون درختها بودند، پشت بوته*ها رفتند. فرشته هر گاه صداي خنده*هاي اون مجسمه*ها رو ميشنيد لبخندي از روي رضايت ميزد. بوته*ها آروم حركت ميكردند و خم و راست ميشدند و صداي شكسته شدن شاخه*هاي كوچيك به گوش ميرسيد. بعد از 15 دقيقه مجسمه*ها از پشت بوته*ها بيرون اومدند در حاليكه نگاههاشون نشون ميداد كاملا راضي شدن و به مراد دلشون رسيدن. فرشته كه گيج شده بود به ساعتش يه نگاهي كرد و از مجسمه*ها پرسيد:" شما هنوز 15 دقيقه از وقتتون باقي مونده، دوست نداريد ادامه بدهيد؟" مجسمه مرد با نگاه شيطنت*آميزي به مجسمه زن نگاه كرد و گفت:" ميخواي يه بار ديگه اين كار رو انجام بديم؟" مجسمه زن با لبخندي جواب داد:" باشه. ولي اين بار تو كبوتر رو نگه دار و من ميرينم روي سرش." |
|
|
|
| Entry Appreciated By: | Ashkan-k56 (12-01-09) |
|
|
#3 (permalink) |
|
Neptune
![]() ![]() ![]() |
![]()
__________________
خدا را به جان خراباتیان کزین تهمتِ هستیم وارهان به میخانۀ وحدتم راه ده دل زنده و جان آگاه ده که از کثرت خلق تنگ آمدم به هر سو شدم سر به سنگ آمدم... |
|
|
|
| Entry Appreciated By: | **zereshk** (12-01-09) |
![]() |
|
| Thread Tools | |
|
|